Wednesday, February 8, 2017

سالروز انقلاب اسلامی، سی و هشت سال بعد

به سی و هشتمین سالگرد انقلاب اسلامی ایرانیان نزدیک میشویم. حکومت مُلّایان، با همه داغ و درفش هایش در طی سالها و دهه های گذشته، حالا دیگر مجبور شده در بسیاری موارد به خواستهای مردم ایران گردن بنهد و در مقابل مقاومتها و مخالفتهای آنها در برابر سیاستهای جاهلانه و سرکوبگرانه حکومتی عقب نشینی کند. امّا با وجود همه اینها به حیات خود ادامه داده. امروز دیگر البته ایرانِ جمهوری اسلامی آن ایرانِ سی و چند سال پیش نیست. مُلّاها بفراست دریافته اند که نمیتوانند مردم را با چوب و چماق و سنگسار و شلّاق و زندان و وعده ها برای برقراری بهشت اسلام ناب محمدی و برپائی حکومت اللّه بر روی زمین، تحت قیومیت خودشان، خاموش کنند و همه چیز هم به خیر و خوشی برای آنها تمام شود. از آن گذشته، نسل تازه مُلّا زاده ها و دار و دسته های اطرافیانِ آنها، زیر تاثیر آشنائی با دگرگونیهای دنیای امروز و دسترسی به امکانات تازه و نیاز به رفت و آمدِ بیشتر با دنیای خارج، کوشش میکنند که این شرایط را با پیش گرفتن روشهای تازه برای ابقاء خود مورد بهره برداری قرار دهند.


از سوی دیگر، دگرگونیهای سی و چند سال اخیر در دنیا و از میان رفتن جهانِ دوقطبی که یک سوی آنرا کمونیستها به رهبری اتحاد جماهیر شوروی سابق تشکیل میدادند، شرایطی بسیار متفاوت رو در روی همه جهانیان قرار داده که برخورد با آن نیاز به تعمّق و کنکاشِ زیادی دارد. در این میان دار و دسته ملّایان که بی تعارف از هوشیاریهای لازم (به هر گونه ای) برای حفظ موجودیّت خود بهره کافی داشته اند، تا کنون توانسته اند که بنیان حاکمیّت خود را، با سرکوب و شلّاق و اعدام مخالفین و شیوه های ماکیاولیائی در داخل، و با حیله ها و ترفندهای ویژه ملّایان در برابر فشارهای خارجی، بخوبی حفظ کنند. آیا حکومت مُلّایان دشمنانی هم در خارج دارد؟ در این موضوع که دنیای غرب به سرکردگی عوامل اطلاعاتی و نظامی در روی کار آمدن جمهوری اسلامی و سر نگونی سیستم سکولار و با ثبات پیشین در ایران نقش اساسی داشتند هیچ شُبهه ئی نیست. این موضوع تاکنون بارها با اطّلاعاتی که از منابع گوناگون بدست آمده به خوبی به اثبات رسیده. حال چه شده که ملّایان دیگر آن جاذبه گذشته را در آمریکا و بعضی دیگر از کشورهای غربی ندارند؟ آیا این مخالف خوانیها و جدلها با حکومت ملّایان بر سر این یا آن موضوع زمینه های تازه ای دارد و هدفهای تازه ای را دنبال میکند؟


نگاهی نه چندان عمیق به سیاستهای دنیای غرب در قبالِ دنیای "غیر غربی" در سراسر جهان، چنین تداعی میکند که انگار این سیاستها همه از یک جا سرچشمه میگیرد و یک هدف خاص را دنبال میکند که در موارد زیادی، حتی برای بسیاری از خودِ غربیان هم، غیر قابل درک و یا گیج کننده بنظر میرسد. این موضوع بویژه در خاور میانه یا آسیای غربی بیشتر دیده میشود که اینروزها در آنجا جنگی همه جانبه، ظاهراً برای بزیر کشیدن حکومت سوریه، براه افتاده که از چند سال پیش تاکنون ادامه دارد. در آسیای غربی چه خبر است؟ چه چیزهائی موجب شده که همیشه اینهمه گرفتاری و درگیری در آن منطقه برپاست؟ حرفهائی هست که همه دعواهای اخیر بر سر مخالفت دولت سوریه با کشیدن یک خط لوله نفتی از منطقه نفتی عربی در خلیج فارس به سواحل مدیترانه است. برخی شایعات هم حکایت از تلاشهای دولت عربستان برای محدود سازی نفوذ ایران در منطقه و گسترش نفوذ اسلامِ وهابی و دولت عربستان است که با منافع دیگران هماهنگ شده و این بلواها براه افتاده.


در این میان منافع ایران به عنوان کشوری که دارای تاریخ و فرهنگی کُهن است و مردمی با زبان و فرهنگی متفاوت از مردمِ سرزمینهای عربی دارد در چیست؟ آیا اینهمه بلوا، چنانکه بعضیها میگویند زیر سر دولت اسلامی ایران است یا قضایای دیگری در جریان است؟ در اینجا شاید اشاره ای گذرا به وضعیت تاریخی منطقه در چند دهه گذشته بعضی مطالب را کمی روشنتر کند.


مردمِ منطقه غرب آسیا و شمال و شرق آفریقا، بعد از دوره ای که در زیر سلطه امپراطوری انگلیس قرار داشتند، با حرکتهای آزادیخواهانه گروهی از مردم و مبارزان محلّی و نیز با بهره گیری از ضعیف شدن استیلای سلطه جویان انگلیسی در برابر دیگر قدرتهای غربی  بعد از پایان جنگ جهانی دوم، در حالیکه همه آن قدرتها در رقابت برای ربودن منابع از دست یکدیگر در تلاشِ دائم بودند، توانستند تا حدّی سرنوشت خود را بدست بگیرند. امّا سُلطه جویان انگلیسی به همین آسانی خیال ترک منطقه را نداشتند و با ایجاد تشکیلات گوناگون زیر نامهای محلّی و با بهره گیری از حسّاسیتهای ملّی و دینی در هر منطقه ای، به حضورِ خود برای کُنترل منطقه به هر نحو ممکن ادامه دادند. پیدایش و رُشد صنعت نفت در آمریکا و در پی آن، اختراع اِنجینهای درون سوز و پیدایش و گسترش صنایع اتومبیل سازی در غرب، انگیزه تازه ای شد برای رقابتها در میان سُلطه جویان و زیاده طلبانِ غربی برای دستیابی بر منابع بیشتر و بازارهای تازه  برای تولیدات صنعتی خود.


کشف و بهره برداری از نفت در سرزمین عراق که با وجود حکومت ظاهراً مستقلّ، هنوز زیر نفوذ کامل امپراطوری انگلیس قرار داشت، کار این رقابتها را در منطقه غرب آسیا برای کشف و بهره گیری از این مادّه  به این منطقه کشاند. شرکتهای آمریکائی که بعد از جنگ جهانگیر اوّل  با شدّت و قدرت بیشتری وارد رقابتهای جهانی شده بودند، بزودی توانستند در همه مناطق دنیا برای خود جای پائی بدست بیاورند و نفوذ خود را با تکیه بر سرمایه های هنگفت و استفاده از سیاستمداران فاسد محلّی، در بسیاری مناطق گسترش دهند. این اوضاع همزمان بود با برپائی سیستمهای سوسیالیستی و کمونیستی در اینجا و آنجای دنیا و وعده های درخشانی که پیشتازان انقلابهای سوسیالیستی به مردم میدادند. فقر و فساد و بیداد در مناطق زیر نفوذ امپراطوری پیر بریتانیا، زمینه را برای نفوذ هر چه بیشتر سوسیالیستها با وعده های درخشانشان و آمریکائیها با سرمایه های کلانشان، فراهم کرده بود. آمریکائیها بزودی توانستند با اکتشاف و استخراج نفت در عربستان وارائه سهمی بزرگتر از آنچه انگلیسیها به دولتهای زیر نفوذ خود میدادند، به طور کامل عربستان را بزیر نفوذ خود در آورند.


از جهت دیگر، با براه افتادن کودتا ها در برخی سرزمینهای منطقه غرب آسیا و شمال و شرق آفریقا، گروهی حکومتهای متمایل به ایدئولوژی سوسیالیستی بر سر کار آمد که ظاهراً چندان مورد پسند غربیها نبود. ناگفته نماند که این روند در طی سالهای بعد از جنگ جهانی دوم، در مناطق گوناگون جهان همچنان ادامه داشت و در نتیجه دنیا به دو بخش نفوذی غربی و سوسیالیستی تقسیم شده بود. عراق بعد از کودتاهای متعدد، بالاخره در زمان حاکمیت صدّام حسین به گونه ای ثبات رسیده بود. صدّام اگر چه خود از مستمرّی بگیران تشکیلات اطلاعات مرکزی آمریکا یعنی سی آی اِی در زمان عبدالسلام عارف بود، خود را به اردوی سوسیالیستها نزدیک کرد و مانند مُعمّر قذافی  که او هم از سوی سی آی اِی حمایت میشد، روابط خوبی با شوروی سابق و دیگر کشورهای سوسیالیستی بر قرار کرده بود.از سوی دیگر، پیدایش کشوری به نام اسرائیل بعد از جنگ جهانی دوم در منطقه که با تلاش یهودیانِ با نفوذ در اروپا و آمریکا و به نام یهودیان بر پا شده بود زمینه تازه ای را برای بی ثباتی در منطقه و جهان پی گذاشته بود.


وجود اسرائیل در منطقه، مردم و حاکمان سرزمینهای دیگر را نسبت به نیتهای دولتهای غربی مظنون و گرایش به جبهه سوسیالیستی را برای آنها جذاب تر میکرد. در نیمه دوم قرن بیستم، دولتهای سوریه، مصر، لیبی  و عراق در بسیاری زمینه ها وابستگی خود را به غرب کاهش داده و بیش از پیش به اردوی سوسیالیتها نزدیک شده بودند. این روند تا چرخش انور سادات به سوی غرب بعد از آخرین جنگ با اسرائیل در مصر ادامه داشت امّا عراق و سوریه و لیبی بعد از آن نیز همچنان به سیاست نزدیکی با جبهه سوسیالیستی ادامه میدادند. انقلاب اسلامی در ایران در سال 1979 ،که بر خلاف همه تئوریهای فلسفی مدرن و نیز برخلاف تلاشهای ترقی خواهانه و حرکتهای انقلابی پیشین ایرانیان، مایه ای واپسگرایانه داشت، نقطه آغازی شد برای پایانِ همه این جریانها که جهان را ظاهرا به یک موازنه نسبی میان شرق و غرب رسانده بود. بازی تازه ای آغاز و جهان با پدیده ای به نام اسلام انقلابی یا "انقلاب اسلامی" رو در رو گشت.


شواهد بسیاری در دست است که نشان میدهد، بر پائی انقلاب اسلامی در ایران برای بدست آوردن هدفهائی بسیار فرا تر از یک تغییر سیاسی در ایران براه افتاد. انقلابی که تاریخ نظیر آنرا به خود ندیده و در آن مردمی، نه برای احقاق حقوق مادّی یا سیاسی و اجتماعیِ بهتر بلکه برای محدود کردن و یا حتی نابودی آنها و به حکومت رساندن یک مُلّای لجباز و کینه توز به پا خواستند. چندان چیزی از انقلاب اسلامی نگذشته بود که با براه افتادن جنگ میان ایران و عراق از یک طرف و تشدید جنگهای انقلابی در افغانستان، دُکّان اسلحه فروشان رونق تازه ای گرفت. آمریکائیها که کمتر از دو دهه پیشتر خودشان را از شرِّ افتضاحِ جنگ در ویتنام خلاص کرده بودند بازار پُر رونق دیگری در غرب آسیا بدست آوردند. مدتی کوتاه بعد از پایان جنگ ایران و عراق، کویت که در زمان جنگِ ایران و عراق حمایت کامل خود را از عراق و صدّام حسین دریق نکرده بودند، با زمینه چینیهای تشکیلات اطلاعاتی و خط دادنهای سیاستبازان آمریکائی (همراه با نادانیهای رهبران عراقی)، مورد حمله ارتش عراق قرار گرفت تا بهانه تازه ای برای حضور نیروهای نظامی غربیان در منطقه ساخته و پرداخته شود.


و این هنوز پایانِ کار نبود چون برنامه های دیگری در راه بود تا منطقه را بطور کامل در هرج و مرج و بی ثباتی فرو بَرَد. از زمان قتل ملِک فیصل، از پادشاهان پیشین عربستان سعودی، بوسیله یکی از نزدیکان خود که در آمریکا تحصیل کرده و بطور قطع در آنجا بوسیله سی آی اِ آموزشهای لازم را دیده بود (اسناد زیادی در تائید این موضوع موجود است)، تا زمان انقلاب اسلامی فاصله زیادی است امّا بعد از انقلاب اسلامی، روند وقایع در منطقه و دیگر نقاط جهان سرعتی سرگیجه آور بخود میگیرد. فروپاشی سیستم سوسیالیستی شوروی در آغازِ آخرین دهه قرن بیستم شرایط بسیار تازه ای را رو در روی جهانیان قرار داد که در آن، یک سوی موازنه قدرت در سیستم سیاسی و نظامی جهان دچار از هم گسیختگی و بی ثباتی گشته و شرایط مساعدی را برای خود نمائیهای طرّاحان "نظمِ نوین جهانی" فراهم نمود. امّا این وضع زیاد ادامه پیدا نکرد و زیاده طلبیها و غرور بیش از حدّ مُشتی از عربده کشان در دستگاههای رهبری و اطّلاعاتی آمریکا که برخورد تحقیر آمیزی را نسبت به اجزاء سیستم پیشین شوروی سوسیالیستی و حتّی روسیه در پیش گرفته بودند، موجب شد تا دوره کوتاه امیدواری به آینده ای با ثبات برای دنیا به پایان برسد و دشمنیهای آشکار و پنهان بار دیگر از سر گرفته شود.


براه افتادن انقلابهای رنگارنگ در کشورهای اروپای شرقی با زمینه سازیهای دستگاههای اطلاعاتی غربی و گسترش پیمان اتلانتیک شمالی به سرزمینهائی که پیشتر در جبهه پیمان ورشو و رو در روی غرب ایستاده بودند زمینه های تازه ای را برای نگرانیهای امنیتی بویژه در کشورهائی که خود را ملزم به پیروی از سیاستها و روشهای کشورهای قدرتمند غربی نمیدانستند، بوجود آورد. ادامه برنامه ریزی ها و براه انداختین انقلاب در شمال آفریقا ثابت کرد که این روند که با هدفهای ویژه ای شروع شده بود به هیچ وجهی آماده کوتاه آمدن نیست. بهمریختن ثبات در کشورهای تونس، لیبی و مصر که هر سه چه از نظر ثبات و چه از نظر اقتصاد در قارّه آفریقا موقعیت ممتازی داشتند موجب شد تا هُشیاریِ و حسّاسیت دیگران در منطقه و خارج از منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا نسبت به این جریانات بیشتر شود. حمله نیروهای غربی و متّحدان آنها به عراق در دهه پیشین با بهانه های واهی و آشکار شدن نقش دستگاههای اطّلاعاتی غرب در ایجاد و آموزش گروه تروریستی القاعده که در سالهای پیشتر در آمریکا بر پا شده بود و در قتل رهبر پیشین مصر، شادروان انور سادات، نقش داشت، همه نشان از پوچ بودن ادعاهای آنها در مورد دفاع از دموکراسی و حقوق بشر داشت که به عنوان پوششی برای هدفهای توسعه طلبانه به صورت مزورانه ای مورد بهره برداری قرار میگرفت.


وقایع تروریستی اخیر در اروپا که ظاهراً در ارتباط با درگیریهای سوریه و فعالیتهای تشکیلاتِ "داعش" قلمداد شده در واقع اینرا به خوبی روشن میکند که اروپا سالها یکی از مهمترین مراکز ایجاد و پرورش گروههای تروریستی بوده. این موضوع که تروریستهائی در حدود هفده سال پیش، بعد از یک سَفَرِ طولانی از بلژیک به افغانستان، دست به قتلِ احمد شاه مسعود زدند که تنها اُمید افغانها برای مقابله با حکومت طالبان بود، این اندیشه را به ذهن میآورد که چه منافعی و برای چه کسانی، در قتل یکی از مهمترین رهبران مبارزه افغانها با اشغال افغانستان به وسیله نیروهای شوروی سوسیالیستی که همچنین سمبول مقاومت آنها در برابر حکومت ظالمانه طالبان بود، وجود داشته؟ انجام این عمل تروریستی به فاصله دو روز پیش از حمله تروریستی به ساختمانهای سازمان تجارت جهانی در نیو یورک در سپتامبر سال 2001 بسیاری را برا آن داشته که ارتباطی پنهان میان این دو واقعه ببینند که نتیجه آن استقرار نیروهای غربی به سرکردگی تشکیلات ناتو در افغانستان و عراق و منطقه خلیج فارس بود.


این موضوع همچنین این مطلب را روشن میکند که حضور تروریستها در بلژیک نه تنها هیچ ارتباطی به جنگ در سوریه یا دیگر مناطق آسیای غربی و شمال آفریقا ندارد بلکه وارونه این مطلب باحتمال بسیار زیاد به واقعیت نزدیک تر است. یعنی حضور تروریستها یا در واقع جنگجویان جهادی در اروپا بیشتر برای صادر کردن آنها به آسیای غربی و شمال آفریقا و دیگر نقاط جهان بوده است. این مطلب با آشکار شدن  رفت وآمد آزادانه جنگجویان جهادی و تکفیری از طریق ترکیه به دیگر مناطق آسیای غربی و شمال آفریقا که عموماً از کشورهای اروپائی بویژه بلژیک به آنجا میآمدند و برآمدن قارچ گونهِ دار و دسته "داعش" در شمال عراق و شرق سوریه، و نیز اخیراً در لیبی، با آسانی قابل مشاهده است. ظاهراً تشکیلات پیمان اتلانتیک شمالی یا "ناتو" بعد از خارج شدن مهمترین رقیب نظامی خود یعنی َشوروی سابق از صحنه رقابت، نیاز چندانی به پنهان کاری نمیدیدند و با جولان دادن نیروها و ماشینهای نظامی خود در اینجا و آنجا به راحتی و با روشهای گوناگون به اجرای طرحهای خود برای ایجاد جهان یک قطبی و  برقراری "نظم نوین جهانی"  مشغول شدند.

   


حضور نظامی روسیه در سوریه بعد از خنثی سازی توطئهِ حمله شیمیائی که در واقع بوسیله جهادیهای مورد حمایت غربیها انجام گرفت (شواهد بسیاری این مطلب را به ثبوت رسانده)، سرنوشت بازی را در سوریه بکلّی تغییر داد. شکستهای پی در پی دار و دسته "داعش" در سوریه و عراق بعد از حضور روسها در منطقه نشان داد که در واقع هیچگونه تلاش جدّی از طرف آمریکا و همپیمانانش برای سرکوب داعش در چند سال گذشته صورت نگرفته بود. روسها بعد از شش ماه نیروهای خود را از سوریه خارج کردند در حالیکه غربیها سالهاست به بهانه های مختلف در عراق ،و نیز به صورت پنهانی و غیر قانونی در سوریه، حضور دارند. ارتش سوریه کماکان در مقابل داعش به پیش میرود و به نظر میرسد که ثبات ازدست رفته در منطقه در آینده ای نه چندان دور، دوباره به آن باز گردد. نقش ایران به عنوان یک کشور مستقل در برابر این همه مسائل در منطقه چه باید باشد و منافع مردم و کشور ایران در همه این جریانها کجاست؟


ایران، بدون هیچگونه شبهه ئی، بویژه در پنجاه سال گذشته مورد هدف توطئه های گوناگونی از طرف دشمنان بوده که مهمترین آنها ایجاد هرج و مرج و بی ثباتی برای احقاق هدفهائی از جمله از میان برداشتن یکپارچگی کشور بوده است. دشمنان ایران به این اندیشه بودند که با از میان برداشتن دولت پادشاهی در ایران میتوانند به این هدفها برسند. این در واقع یکی از مهمترین دلایل توطئه بر ضد دولت مرحوم دکتر شاپور بختیار، آخرین نخست وزیر دولت شاهنشاهی بود که نتیجه آن بی سامانی اوضاع و روی کار آمدن جمهوری اسلامی شد. مردم و کشور ایران زیانهای بزرگی را در اثر این تغییر و تحوّل متحمّل شدند که نتیجه ناگزیرِ روی کار آمدنِ گروهی نادان برای اداره امور کشور بود که فکر میکردند دستهای الهی آنها را بر سرِ کار آورده تا حکومت و عدالتِ الله را بر قرار کنند.


اگرچه امروز هم ممکن است در ایران افرادی باشند که هنوز به طور جدّی همان خیالهای واهی را باور داشته باشند امّا بدون شک این موضوع دیگر یک تصوّر غالب در دستگاه حکومتی ایرانِ امروز نیست. چه باید کرد؟ برخوردها و سیاستهای (اگر بشود چنین نامی بر آن نهاد) اُپوزیسیونِ غیر مُتحد و نا متجانس مقیم در خارج از کشور چه کمکی به بهتر کردن شرایط برای مردم درون کشور انجام داده یا میتواند انجام دهد؟ چه عملِ جدّی برای تاثیر گذاریِ مثبت بر سیاستهای داخلی و خارجی دولت در مسیر منافع ملّی از خود بروز داده یا میدهد؟ آیا بوجود آمدن و یا تشدید تنش و بحران میان دولتهای غربی بویژه آمریکا  با ایران بر سر موضوع فعالیتهای هسته ای یا هر موضوع دیگر برای آینده کشور ما مفید است؟ نقش اُپوزیسیون ایرانی مقیم خارج در برابر مسائل منطقه ای چه باید باشد؟ آیا تکرار همان حرفها و شعارها و درخواستها ی قدیمی امروز هم منطقی است و کفایت میکند؟


اینکه ما انتظار داشته باشیم غربیها (یا حتّی شرقیها) برای "حقوق بشر" در ایران یا جای دیگر دل بسوزانند اگر خنده دار نباشد حد اقلّ  ساده لوحانه است. دیگر همه باید دانسته باشیم که این حرفها تنها زمانی از طرف غربیها مصرف دارد و بکار میآید که برای آنها "منافعی" در پی داشته باشد. وظیفه اُپوزیسیون گدائی حقوق بشر برای مردم از این و آن نیست. وظیفه اُپوزیسیون ایجاد فشار بر دستگاه حاکمه از طریق بالا بردن آگاهی جامعه در باره ناهنجاریهائی است که بوسیله حکومتگران برای مردم بوجود میآید و تشویق مردم برای احقاق حقوق خود است. وظیفه اُپوزیسیون ایجاد فشار بر دستگاه حاکمه برای تغییر شرایط ناعادلانه در مسیر هدفها و منافع ملّی است که تنها با بررسی واقعگرایانه آن شرایط و آگاه کردن جامعه از آن شرایط ممکن میشود. کمبودهای اُپوزیسیون در زمینه های مختلف بویژه در دو دهه گذشته سبب شده که نه تنها کارائی چندانی در برابر حکومت نداشته باشد بلکه تا حد زیادی اعتبار خود را در میان مردم از دست بدهد.


از کمبودهای بسیار مهم بویژه در رهبری گروههای غیر متّحدِ اُپوزیسیون مقیم در خارج از کشور (از هر گروه و دسته ای) کمبود آگاهی در زمینه نقش و حدودِ تاثیر دولتهای بیگانه در امور کشورِ ما و داشتن انتظارات غیر واقعگرایانه از این یا آن دولت بیگانه است. بسیاری از ایرانیان که هنوز تحت تاثیر تبها و هیجاناتِ دوران جنگ سرد با همان دیدگاههای قدیمی به برخوردها و روابط میان شرق و غرب نگاه میکنند بکُلّی  تغییراتی را که در چند دهه گذشته در جبهه غیر غربی روی داده نادیده میگیرند و این موضوع موجب شده تا بیشترِ مخالفان جمهوری اسلامی تلاشهای خودشان را در کشورهای غربی متمرکز کرده و به اُمید جلب حمایت آنان در مسیر هدفهای خود دل به التفاتهای آنها ببندند. واقعیت اینست که در سیستم و جهان بینی غربی، امروز دیگر همه چیز تحت الشعاع سرمایه های کلان و شرکتهای چند ملّیتی کلان است و خبری از آن دموکراسی نیست که روزگاری مدینه فاضله رهبران و روشنفکرانِ غربگرا و نوگرا، بویژه در کشورهای غیر غربی بود. بهمین جهت چنین طرز برخورد و بینشی به سود آن ملّتها نیست و باید مطابق با تغییراتی که در هر دو جبهه غرب و شرق پیش آمده آن بینش و برخوردها اصلاح شود. وظیفه اپوزیسیون ایرانی هم وارد شدن به جبهه بندیهای شرق و غرب نیست بلکه بهره بردن از اختلافات میان این جبهه بندبها به سود مردم کشور خود برای نزدیکتر شدن به هدفهای ملّی و برقراری یک سیستم حکومتی عادلانه و غیر وابسته به مذهب است که برای منافع ملّی کار بکند. این هدفها هرگز با یک اُپوزیسیونِ نا هماهنگ و غیر متّحد که بیشترِ انرژی آن صرف مخالفت با یکدیگر و با رژیم گذشته میشود بدست آوردنی نیست.


از طرف دیگر، مُشتی حاکمانِ بی خِرَد در داخل ایران که خود را نماینده خدا میدانند و در زیر پوشش وعده های الهی فسادهای دستگاه حاکمه خود را پنهان کرده اند، چنان رفتاری با ایرانیانی که با آنها همفکر نیستند داشته و دارند که نتیجه آن فراری شدن میلیونها ایرانیست که در گوشه و کنار جهان پراکنده شده اند. و این روند همچنان ادامه دارد و ایرانیان حتی همین حالا به بهانه های مختلف خانه و کاشانه را ترک و در جستجوی آرامش به ویژه به کشورهای غربی پناه میبرند. نادانیهای این دار و دسته با در انحصار گرفتن امور در کشور و تسلّط بر منابع و ثروتهائی که میتواند در خدمت پیشرفت و آبادانی کشور باشد، دست به دست داده و زمینه را برای دسیسه چینیهای دشمنان مردم و سرزمین ایران، چه در منطقه و چه فرا منطقه ای، فراهم آورده. تار و مار کردن بسیاری از نیروهای متخصص و میهن دوست و دیگر کسانی که صادقانه حاضر به خدمتگذاریِ میهن و مردم حتی در شرایط حکمروائی حکومت اسلامی بودند با بهانه های مسخره و بی معنا بدست مُشتی فرصت طلب هزینه های رویاروئی کشور با دشمنان را چند برابر کرد تا دسیسه های دشمنان برای بخاک نشاندن ملّت ایران به آسانی پیش برود.


پیدا شدن دار و دسته های تُند رو با نقابهای میهن پرستانه و ملّی گرا و شعار های توخالی امّا پر طمطراق و آتشین همراه با دل سوزاندن برای شخصیّت های تاریخی که عموماً از روی احساسات  و بدون هیچگونه آگاهی سیاسی و تاریخی  یا برای مردم فریبی و بهره گیری سیاسی صورت میگیرد نتیجه سیاستهای بی خردانه حاکمانی است که فکر میکنند با سرکوب و فشار میتوانند تا ابد بر مردم حکومت کنند. حاکمان امروزِ ایران باید بدانند که چنین وضعیتی نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند و مصلحت مردم و کشور ایران و حتّی مصلحت رهبران مذهبی و اسلامی ایران در ایجاد یک وفاقِ ملّی است که در آن بی جهت دیگران را با وصله های خیانت و جاسوسی و وابستگی به بیگانگان به غُل و زنجیر نکشند و یا از کشور نرانند. و نیز با برقراری یک سیستم اداری و عدالتِ قانونمند که واقعاً پذیرای حقوق اساسی و اجتماعی همه مردم و احترام گذاشتن به آن باشد، زمینه را برای آینده درخشان و امیدوار کننده ای که همه ایرانیان بتوانند از آن بهره مند باشند و به آن افتخار کنند، فراهم آورد. آزاد سازی همه ایرانیانی که با جرائم واهی امنیتی و سیاسی و بطور سلیقه ای در بند اسارت هستند میتواند زمینه اعتماد سازی برای ایجاد این همبستگی را فراهم آورد. عقل سلیم چنین حکم میکند. ادامه سرکوب و شرایط کنونی ممکن است عده کوچکی را خوشنود نگاه دارد امّا بدلایل گوناگون نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند و در نتیجه دوره جدیدی از خشونتهای کور ببار خواهد آورد که نه تنها بنیانهای اعتقادی مردم را متزلزل میکند بلکه موجودیّت جامعه و کشور را با خطرهای جدّی مواجه خواهد ساخت. 

سهراب فردوس

هشتم فوریه 2017

کانادا

Thursday, August 25, 2016

سوگ سیاوش و عزای حسین

شاهنامه فردوسی ایران و اودیسه هومِر یونانی اگر چه در دو زمانِ متفاوت از تاریخ تالیف شده اند امّا دارای شباهتها و نقاط مشترکی هستند که بسیاری آنها را همردیف هم میدانند. شادروان استاد ابراهیم پورداود در مقدّمه بسیار با ارزش و پر محتوائی که برای کتاب "بیژن و منیژه" در زمان چاپ آن بوسیله انتشارات صنعت نفت در دهه 1960 میلادی نوشت، شاهنامه را حتی بالا تر از اودیسه هومر و کُمِدی الهی دانته ایتالیائی قرار داد و آنرا مهمترین و با ارزشترین اثر ادبی دنیا خواند. امّا در حالیکه اودیسه و کمدی الهی در غرب و دیگر نقاط دنیا بسیار مورد توجه و مطالعه قرار گرفته و با احترام و شکوه بسیار یاد میشوند، شاهنامه فردوسی حتی در ایران و دیگر کشورهای فارسی زبان هم چندان مورد توجّه و مطالعه قرار نگرفته. برخی ایرانیان که تازه بعد از انقلاب به یاد شاهنامه افتاده بودند به صرافت افتادند تا از اشعار آن برای تهییج احساسات میهن پرستانه ایرانیان بر ضد حکومت و تبلیغ پهلوانی و فداکاری در راه میهن بهره ببرند و در اینراه برنامه های رادیوئی و تلویزیونی گوناگونی براه افتاد. نهایتاً شاهنامه در میان بخش بزرگتری از جامعه ایران شناخته شد امّا شاید بشود گفت هنوز بجز گروه بسیار اندکی تقریباً هیچکس از شاهنامه چیزی جز قصّه رستم و سهراب نمیداند.

برخی دیگر از ایرانیان هم اهمیّت شاهنامه را به زنده نگاهداشتن زبان فارسی میدانند که در آن واژههای عربی بسیار کم یافت میشود. آیا راه دیگری برای زنده نگاهداشتن زبان فارسی نبود؟ منابع فردوسی برای پرداختن چنین مجموعه ای از داستانها با وزنی خاص که اثر ویژه ای بر هر فارسی زبان میتواند داشته باشد چه بوده؟ آیا آن منابع هم برای زنده نگاهداشتن زبان فارسی پرداخته شده بود؟ هدف از بهم بافتن چنین داستانهائی مربوط به آن زمانهای بسیار دور و با آنهمه جزئیات چه بوده و چه کسی یا کسانی چنین کاری را ساخته و پرداخته اند؟ پرسشهای زیادی را میشود پیشنهاد کرد که عموماً پاسخ چندان روشنی برای آنها وجود ندارد امّا این موضوع مسلّماً ما را از کند و کاو باز نمیدارد. چنین گفته شده که نگارش "خداینامه" از سُنّتهای بسیار قدیمی در میان ایرانیان بوده امّا روشن نیست که این رسم تا چه حدّ قدیمی بوده و چگونه آغاز شده. این نیز روشن نیست که نامِ "خداینامه" از کجا آمده و چرا چنین نامی بر این نوشته ها گذاشته شده.

چنین به نظرمیرسد که متون قدیمی خداینامه ها (که ظاهراً بیش از یکی هم بوده و بسیاری از آنها از میان رفته) اشتراکاتِ زیادی با متونِ سانسکریت که در هند یافت میشود داشته. اسناد و نوشته های زیادی بزبانِ  سانسکریت یافته شده که بسیاری از آنها هنوز ترجمه نشده. بعضیها میگویند شاید تا حالا کمتر از ده درصد متون سانسکریت به زبانهای امروزی ترجمه شده باشد وبقیه آنها هنوز در پوششی از راز و ابهام باقی مانده. یکی از متونِ قدیمیِ سانسکریت که بزبانهای امروز ترجمه شده کتابِ "مهاباراتا" است که پُر است از جزئیات ماجراها و جنگهای خدایان و شاهان و شاهزادگانِ دورانِ باستانِ هند که در آنجا فرمان میراندند. این قصّه البته سرِ دراز دارد امّا همین بس که بدانیم ترجمه آثار هندی نیز از اموری بوده که در ایرانِ آنزمان رواجِ زیادی داشته و شخصی به نام ابن مقفع (نام ایرانی او روزبه پورِ دادوبه بوده) بعضی از این آثار و نیز داستانهای دیگر را که بزبانِ پهلوی یا بزبانِ سانسکریت پرداخته شده بوده در زمانِ سلطه اعراب بر ایران به عربی برگردانده بوده که احتمالاً برای پیشگیری از نابودی آنها بوده. نوشته های ابن مقفع در دهه ها و سالهای بعد بوسیله برخی ایرانیان به فارسی برگردانده شد که یکی از آنها گفته میشود "شاهنامه ابو منصوری" است که برگردانی از "سیرالملوک الفرس" از آثارِ ابن مقفع میباشد که برگردانی بوده از متنِ پهلویِ "خدای نامه". ابن مقفع در پایان بدلایل سیاسی بوسیله امیر بصره و به اتهام پیروی از مانی به قتل رسید. آثار ترجمه شده بوسیله ابن مقفع تاثیرِ عمیقی بر ادبیّاتِ عرب بعد از اسلام داشته که در بسیاری از متونِ عربی منعکس است.

 برخی از محققین معتقدند که "شاهنامه ابو منصوری" مهمترین منبع یا شاید تنها منبعِ شاهنامه فردوسی است امّا به این قول نمیشود زیاد اعتماد کرد چون فردوسی خود از دسترسی به داستانهائی از عهد باستان یاد کرده که به پهلوی نوشته شده بوده و او آنها را به عنوانِ "سخنهای راستان" یا واقعیتهای تاریخی میدانسته. این متونِ پهلوی را یک دوست در اختیار فردوسی گذاشته بود. بنا بر همان محققین، شاهنامه ابو منصوری تنها منبع دقیقی نیز بوده که البته او فرصت چندانی برای انجام کار نیافت و در جوانی کشته شد. فردوسی خود در باره منبع شاهنامه بعد از دریافت متن پهلوی از دوستِ خود میگوید:

یکی نامه دیدم پر از داستان   سخنهای آن پرمنش راستان‏
فسانه کهن بود و منثور بود   طبایع ز پیوند او دور بود
نبردی به پیوند او کس گمان  پراندیشه گشت این دل شادمان‏
گذشته بر او سالیان دو هزار  گرایدون که برتر، نیابد شمار
  
شاهنامه ابو منصوری در زمان فردوسی نمیتوانسته بیشتر از دو یا سه صده عمر داشته باشد که با "گذشته بر او سالیان دو هزار" جور در نمیآید و با توجه به اینکه فردوسی در نقل مطالب بسیار امانت دار بوده، عدم اشاره به شاهنامه ابو منصوری در شاهنامه فردوسی میتواند به عدم ارتباط میان آندو تعبیر شود. من متاسفانه هنوز نتوانسته ام به متن شاهنامه ابو منصوری دسترسی داشته باشم امّا نکته ای که مرا بسیار حیران کرده توجه بیش از حد بعضی باصطلاح محققین ایرانی است که به گفته های هر غربی که چیزی در این باب گفته پرداخته اند امّا سخنان خود فردوسی را فراموش کرده اند! بنا بر گفته های بعضی محققین اروپائی منبع شاهنامه فردوسی تنها متن شاهنامه ابو منصوری بوده در حالیکه بعضی آمریکائیها معتقدند که فردوسی اصلاً هیچ متنی در اختیار نداشته و منبع او داستانهای شفاهی بوده که دیگران برای او نقل کرده اند! ظاهراً همه فراموش کرده اند که فردوسی آنچه را که از دقیقی دریافته بود با امانتِ کامل در شاهنامه خود آورده و هیچگونه کوتاهی در بزرگداشتِ کار او نکرده. گاهی به نظر میرسد که یک کوشش همه جانبه برای پائین آوردنِ ارزشِ کار فردوسی در به نظم کشیدنِ شاهنامه در کار است بطوریکه بعضی غربیها حتی او را به اغراق گوئی نیز متهم میکنند. در مسیرِ همین تلاشها برای کم ارزش کردنِ شاهنامه فردوسی تشکیلات فرهنگی دولت اسلامی اخیراً دست به انتشارِ "شاهنامه ابو منصوری" زده که بنا بر منابع مختلف، به علّت وجود ترجمه های گوناگون (و دارای اختلاف ) از متن اصلیِ "سیر الملوک" که از میان رفته، اصلاً قابل اعتماد نیست.

سخن در باب منبع یا منابع شاهنامه کمی به درازا کشید امّا گفتنی است که اگر بخواهیم در اینباره بیشتر دقّت کنیم نیاز به کاری بسیار عمیقتر و بزرگتر است که زمان زیادی نیاز دارد و جای آن در این نوشته کوتاه نیست. آنچه مسلّم است شاهنامه فردوسی بی مهری زیادی از ایرانیان و دیگران دیده که به هیچوجهی شایسته آن نیست.

در قرن نوزدهم میلادی یک تاجر آلمانی به نام هنریش شیلمان با انجام مقداری کند و کاو به شیوه های غیر معمول در میان باستان شناسان در منطقه ای از ترکیه، که امروز به نام آناتولی شناخته میشود، موفق شد که بقایای شهر افسانه ای "تروی" را کشف کند که تا آنزمان هیچکس به واقعی بودن آن باور نداشت. "تروی" شهری بود که پادشاه آن بر اساس داستان "ایلیاد" از هومر چکامه سُرایِ باستانی یونان با پادشاه شهر دیگری به نام "اسپارتا" در جنگ بود. باز یافت این شهر موجب شد که بسیاری از مردم به افسانه های قدیمی نگاه دیگری داشته باشند. واقعیّت اینست که نه تنها در یونان و ترکیه بلکه در سراسر جهان و از جمله ایران آثارِ قدیمیِ زیادی هست که بسیاری از آنها هزاران سال است که از دیده ها دور مانده یا در زیرِ خاک مدفون است و کسی در باره آنها چیزی نمیداند. بسیاری از آثارِ بی نام و نشان (یا حتی بعضی مناطق آبادِ امروز) در ایران، با توجّه به موقع و محلّیت و حتّی نام آنها، میتوانند با داستانهای بسیار قدیمیِ شاهنامه در ارتباط باشند و نشان از واقعی بودن حوادثی داشته باشند که امروز هنوز برای ما حکمِ افسانه دارند. من نمیخواهم فعلاً وارد جزئیات در این رابطه بشوم و با همین اشاره کوتاه از این مطلب در اینجا میگذرم.

یکی از داستانهائی که با دقّت و با جزئیاتِ بسیار زیاد در شاهنامه فردوسی آمده داستانِ سیاوُش است. سیاوُش فرزند کاووس شاه کیانی از یک مادر تورانی زاده شده بود. مادر سیاوُش از شاهزادگان تورانی بود که همچون دیگر شاهزادگان تورانی همه از نسل تور فرزند فریدون بودند که نیای همه شاهان و شاهزادگان ایرانی و تورانی بود. داستان زندگی سیاوُش سرشار است از حوادث گوناگونی که مجموعه ایست از غمها و شادیها، عشق و حسادت، توطئه و خیانت و ناروائی، همراه با پهلوانیها و فداکاریها و جانفشانیهای جانانه از سوی پهلوانان ایران و توران در نبردهائی که در پی تراژدی مرگ بسیار غم انگیز و ناجوانمردانه سیاوُش بدست تورانیان در میگیرد. آنچه بیش از همه چیز این داستان را دردناک میکند بیگناهی سیاوُش است که بر اثر توطئه های نزدیکان، نه از سوی پدر و نه از سوی پدرِ همسرش، افراسیاب، پذیرفته نمیشود و در نتیجه او را به طرزی بسیار فجیع و غم انگیز میکُشند. پشیمانی پدر البته دیگر سودی نداشت و انتقام رستم نیز که همانند فرزند خود سیاوش را دوست میداشت و او را از کودکی در کنار خود بزرگ کرده بود در کم شدن درد از دست دادن سیاوُش برای ایرانیان اثری نکرد. ایرانیان برای مدتهای مدید هر ساله در سوگ سیاوش عزا گرفتند و گریستند و مویه کردند بطوریکه این کارها در فرهنگ ایرانیان و سرزمینهائی که زیر سلطه ایرانیان بوده ماندگار شده و اثری عمیق از خود بجا گذاشت که تا کنون ادامه دارد.

سوگ سیاوُش هنوز در این روزگار در جای جایِ سرزمینِ ایران باستانی، و حتی در محدوده ایرانِ امروزی، با شیوه های خاصّ خود برگزار میشود. نامهای سیاوش و سیاووشون یا سووشون بر آبادیها و مراسم مختلف که در گوشه و کنار سرزمین ایران برگزار میشود حکایت از اثر عمیق و دیر پای واقعه غم انگیز کشته شدن سیاووش بر فرهنگ مردم این سرزمین دارد. گفته میشود که پوشش جامه سیاه و خاک بر سر نهادن و سینه کوفتن در هنگام عزاداری سُنتی است که آغاز آن به زمان کشته شدنِ سیاووش برمیگردد و هیچگونه رابطه ای با اسلام ندارد. پوشش جامه نیلی که بعدها به سیاه مبدّل شده همراه با آوردن اسب سیاه (که همرنگ اسب سیاووش است) بر سرِ گور و تابوت گردانی و کوبیدن سنج و دمّام از سُنّتهائی است که تا امروز در مراسم سووشون در نقاط مختلف سرزمین ایران رواج دارد. آثار تاریخی گوناگونی از برگزاری مراسم سووشون یافته شده که قدیمی ترین آنها بیش از پنج هزار سال قدمت دارد. روایتی است که خیزش "سیاه جامگان" در خراسان به رهبری بهزادان ملقب به ابومسلم با الهام از مراسم سووشون بوده که در مرو و خراسان به خوبی شناخته شده بود.

   بعضی محققین غربی در مطالب خود سیاوش را با اُسایرِس، از خدایان مصر، و نیز با تمّوز یا دوموزی، از خدایان سومری، یکی دانسته اند که بنظر نمیرسد درست باشد. ظاهراً علّت چنین فرضیه هائی بیشتر بر اساس شباهت مرگ فجیع سیاووش که همراه با قطعه قطعه شدن او بود با مرگ اوسایرِس و نیز تمّوز یا دموزی که هردو بدنشان قطعه قطعه شد میباشد امّا تفاوتهای زیادی میان داستان سیاوش و خدای مصری و سومری هست که نمیشود آنها را ندیده گرفت و بهمین جهت نمیتوان آنها را یکی دانست. رویهمرفته، بنظر میرسد که مرگ مظلومانه سیاوش چنان اثرِ پایداری در جامعه و فرهنگ ایرانی داشته که حتی امروز، بیش از یکهزار و چهارصد سال  بعد از پذیرش اسلام و از ورای هزاره ها، هنوز با همان شدّت و عمق، خود را در مراسم عزاداری برای سومّین امام شیعه، که ساخته و پرداخته فرهنگ ایرانیست، نشان میدهد.

سهراب فردوس
کانادا
تاریخ نگارش: پانزدهم ماه ژوئن 2016

Sunday, June 5, 2016

توهم دموکراسی و امپراتوری شیطانی - بخش نُخُست



همزمان با اوج گیری نهائی انقلاب صنعتی در اروپا در نیمه دوم قرن نوزدهم، و نیاز به بازارهای بیشتر برای کالاهای تولیدیٍ روز افزونِ حاصل از این انقلاب، اشتهای سیری ناپذیر دولتهای زیاده خواه در اروپا و در صدر آنها انگلیس برای بهره گیری از منابع بسیار ارزان، آنها را به رویاروئی با مردمِ کشورهائی کشاند که بتدریج متوٌجه ارزش ثروتهای طبیعی خود شده بودند و دیگر نمیخواستند منابعشان مورد غارت آزمندان اروپائی قرار بگیرد. گسترش این آگاهی ها که نتیجهِ ناگزیر و از آثار جانبی همان انقلاب صنعتی بود بتدریج کار را برای حفط وضعیت موجود بوسیله دولتهای سُلطه جوی اروپائی مشکل کرد بگونه ای که دیگر اداره برخی از مستعمرات با شیوه های قدیمی میسٌر نبود. پیش بینی چنین وضعیتی ظاهراً از دیده تیز بین و آینده نگر استعمار گرانی که در واقع شکوه و شکوفائی تمدن آنها تا حد زیادی مدیون منابع ارزان بیغما برده شده از سرزمینهای دیگر است، دور نمانده بود. چاره جوئی و زمینه سازی برای رو در روئی با درد سر های احتمالی با مطالعات بسیار دقیق در احوال و رفتار مردم کشورهای مورد بهره برداری بخوبی پیش بینی شده بود که نمونه آنها گزارشهای ویژه نمایندگیهای دولتهای اروپائی در آن کشور ها نمایان است. نتیجه کار بوجود آمدن شبکه هائی بود که بتوانند در مسیر هدفهای بهره کشان غربی بدون حضور فیزیکی خود آنها بکار بپردازند.

این شبکه ها بیشتر بصورت شاخه های آشکار و نهانِ از انجمن های گوناگونی که زیر تیترهای "برادری" در کشورهای اروپائی سرگرم کار بودند ظاهر میشدند و با رخنه در دستگاههای گوناگونٍ جامعه، از دولتها گرفته تا دستگاههای اطلاعاتی، آموزشی، ارتباط جمعی و غیره، امواجی را برای رسیدن به هدفهای از پیش تعیین شده در جامعه بوجود میآوردند. این وضع امروز همچنان ادامه دارد و بدون شک پس از این نیز ادامه خواهد داشت اما پیروزی و شکست آن در هر جامعه وابسته به هشیاری مردم و رهبرانی است که از آلودگی ها و فسادِ این انجمن های عوام فریب که زیر نام برادری و عدالت خواهی میخواهند جامعه را به بیراهه بکشانند، دور مانده باشند. اعضا و رهبران این شبکه ها همیشه زیبا ترین شعارها و گفتارها را برای فریب دادن و کشاندن دیگران به دام خود عرضه میکنند در حالیکه هدفهای شیطانی خود را پنهان نگاه میدارند. بسیاری از مردمی که بهِ این انجمنها میپیوندند از نیتهای پنهانی بنیانگذاران آنها آگاهی ندارند چون بیشترِ این انجمنها با نامها و مرامنامه هائی که سراسر دم از انساندوستی و گسترش عدالت و برادری میزنند بکار فریب دادن دیگران مشغولند. امروزه، اینگونه شبکه ها و انجمنها علاوه بر اروپا و آمریکا، به فراوانی در بسیاری از کشورهای آسیائی ، آفریقائی و آمریکای جنوبی جضور دارند.

نفوذ این شبکه ها در تشکیلات و احزاب سیاسی بعنوان بهترین ابزار کسب قدرت برای کنترل جامعه و کشاندن آن به مسیر دلخواه از روشهای بسیار متداول در کشور هائی است که میخواهند خود را با تقلید از کشورهای غربی به درجه ای از تمدن و "دموکراسی" برسانند که مورد احترام سایر کشورها قرار گیرند. این موضوع که حکومت انحصاری و فردی زمینه را برای بسیاری نابسامانیها در جامعه فراهم میکند امروزه بسیار روشن شده و نیاز چندانی به توجیه ندارد اما چگونه میشود اهرمهای قدرت و حاکمیت را در جامعه تقسیم کرد بگونه ای که، تا آنجا که شدنی است، از نفوذ عواملی که منافع بیگانه را نمایندگی میکنند جلوگیری شود؟ این موضوع نکته ای بسیار ظریف و نیز بسیار حیاتی است. حضور گسترده باشگاهها و "انجمنهای برادری" مانند فراماسونها که زیر نامهای گوناگونی در گوشه و کنار جهان بکار مشغولند و به شیوههای گوناگون و ریاکارانه ،برای فریب عوام متوسل میشوند، امری انکار نشدنی است. اما آیا این مطلب باید ما را نا امید کند؟ بگونه ای که به هر آنچه برای ما ساخته و پرداخته میشود تن در دهیم و تسلیم شویم؟


آنچه در قرن گذشته در شبه قاره هند، جنوب شرقِ آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی روی داده، نقش نیروهای سُلطه جو و ریاکاری را که به روشهای گوناگون، چه آشکار و چه پنهان، برای اعمال قدرت در امور آنها و ادامه بهره کشی، به رویاروئی با آنها و یا توطئه دست زده اند، بخوبی آشکار میسازد. دو جنگ بزرگ و خانمانسوز جهانی و چندین جنگ کوچک و بزرگ منطقه ای همه از پیآمدهای روشهای رذیلانه و ریاکارانه قدرت پرستانی است که والا ترین ارزشهای انسانی را برای رسیدن به هدفهای غیر انسانی خود وسیله قرار داده و میدهند تا چیرگی خود را بر دیگران برای نگهداری و پیشبرد هدفهای سود جویانه و یا افزودن به ثروتهای به غارت برده شده از کیسه دیگران، حفظ کنند. اوج گرفتن اختلافات مذهبی در شبه قاره هند درست پس از آغاز جنبش استقلال خواهی آنها یک واقعه تصادفی نبود همانگونه که موضوع معتاد شدن بخش بزرگی از مردم چین به تریاک و فراوانی شیره کش خانه ها در آنجا در دهه های پایانی عمر امپراتوری هزاران ساله چین نیز امری اتفاقی نبوده.

کارها و وقایعی مانند اینها بارها در طول تاریخ در اینجا و آنجای دنیا تکرار شده و شاید در یکهزار سال گذشته همیشه همان نیروهای ریا کاری که امروزه با ترفند های گوناگون صیانت خود را به عنوان پیشتازان تمدن نوین بر جهان تحمیل کرده اند، در کار بوده اند. شاید این خُرده گیری هم درست باشد که در هر صورت، همیشه در این دنیا یکی نیرومند تر و یکی ضعیفتر است و این موضوع تازگی ندارد اما پرسش اینجاست که چرا ضعیفترها کوشش نکنند تا به رمز برتری و پیروزمندی دیگران دست یابند و از آن دانش بسود خود بهره نبرند؟ یا دست کم نکوشند که با افزودن به هشیاری و آگاهیٍ خود کاری کنند تا دیگران نتوانند آنها را بازیچه دست خود قرار دهند؟ بویژه اینکه، در موردی مانند ایران، یک پیشینه ارزشمند تاریخی و فرهنگی، همراه با ثروتهای طبیعی و سرشار، میتواند زمینه را برای شکوفائی جامعه بخوبی مُهیٌا کند. اما واقعیت پیشِ روی ما چه میگوید؟


آنچه در چند دهه اخیر در کشورهای خاور میانه بویژه در کشور ما ایران روی داده نشان میدهد که داشتن منابع و فرهنگ غنی ضامن خوشبختی و موفقیت هیچ مردمی نمیتواند باشد. مهمترین چیز برای دستیابی به سعادتمندی ملی داشتنِ رهبرانی آگاه و شرافتمند است حتی اگر ملتی منابع طبیعی مهمی نداشته باشد. این رهبران لزوماً در دستگاه حاکمه نباید باشند چون نقش هدایت مردم در یک جامعه آگاه و پویا به مسیر درست، تنها بعهده دست اندر کاران حکومت نیست. رهبری جامعه بوسیله رهبران خردمندی که در بیرون از چرخه قدرت هستند در واقع شاید پر اهمیت تر هم باشد .بهترین نمونهِ چنین ملتهائی ژاپن ، کره جنوبی و هند هستند که هنوز ترفند های حریفان نتوانسته آنها را از مسیر پیشرفت باز دارد.


چگونه است که کشور کُره جنوبی، بدون داشتن منابع نفتی و با وجود داشتن مشکلات سیاسیٍ بسیار در سالهای بعد از جنگ دوم جهانی، در حالیکه تنها یک سال پیشتر از ایران موفق به تولید خودرو شده بود، امروزه توانسته است خودروهای تولیدی خود را در خیابانهای شهرهای جهان بمعرض نمایش بگذارد در حالیکه صنایع خود رو سازی ایران تنها به شعبه ای برای مونتاژ خودروهای کٌره ای تبدیل شده باشد؟ چرا نفت مارا نجات نداد و بی نفتی کٌره ایها را درمانده نکرد؟ آنها چه چیزی داشتند که ما نداشتیم؟ مُسلٌم است که آنها هم با همان عوامل توطئه گر و برتری طلب روبرو بوده اند امٌا چگونه است که آنها توانسته اند با موفقیت به مرحله صنعتی شدن دست یابند در حالیکه ما ایرانیان در حالت فروشنده مواد خام باقی مانده ایم و آنچه را هم که از فروش آن مواد خام بدست میآید یا بوسیله گروهی سرمایه داران تازه بدوران رسیده و نو کیسه از طریق دلال بازی و رانت خواری بتاراج میرود یا برای خرید جنسهای بُنجُل از کشورهای دیگر به مصرف میرسد که این خود بحث جداگانه ای است و موضوعِ این نوشته نیست.


میگویند این سخن منسوب به بنجامین فرانکلین است که در باره دموکراسی چنین گفته (نقل به معنی):" دموکراسی حکایت یک برٌه و دوگُرگ است که میخواهند رای گیری کنند که برای نهار چه بخورند امٌا آزادی زمانیست که آن برٌه با داشتن یک تفنگ بتواند با نتیجه رای گیری مقابله کند." البته درستی این امر که این سخن از فرانکلین باشد از سوی برخی پذیرفته نشده امٌا این موضوع از اهمیٌت واقعیتی که در این جمله نهفته است کم نمیکند. نگاهی به پروسه دموکراسی در کشورهای غربی بویژه آمریکا در دهه های اخیر نشان میدهد که چگونه جامعه مانند بره ای در بازیهای دموکراتیک قدرتمداران قربانی میشود، هزینه های بالا برای جنگهائی که به او تعلق ندارد میپردازد و بسیاری از آزادیها و امکانات خود را بتدریج از دست میدهد. پدید آمدن دار و دسته ها و حزبهای تازه و ظاهرا مستقلٌ هم خود نشانه دیگری از انحطاط شیوه های قدیمیٍ بازیٍ "دموکراسی" است که هنوز نتوانسته مشکلی را آسان کند.


آنچه زیر نام "اشغال وال استریت" در سالهای اخیر در آمریکا آغاز و برای مدتی بیشترِ جهان سرمایه داری غرب را فرا گرفت، اوج درماندگی مردم را در برابرِ بی عدالتی های بی حساب و کتابی که تمدٌن و دموکراسی غربی روی آن پایه گذاری شده نشان داد. این روند البته بدون هیچگونه پی آمدی در مسیرِ بهتر شدن شرایط برای مردم عادی بتدریج به فراموشی سپرده شد. وقایعی مانند این، چه چیزی را در باره دموکراسی به ما میگوید؟ آیا واقعاً دموکراسی بشیوه غربی چیست؟ و آیا مردم واقعاً توانائی تغییر چیزی را در این دموکراسی دارند؟


دموکراسی، شاید بخاطر آنچه که از آن استنباط میشود، واژه ایست که بگوش بسیار خوش میآید و زیر نام دموکراسی که ظاهراً برقراری حاکمیت مردم و عدالت را نوید میدهد، چه بسا افسانه ها بافته و چه بسا کارهای ناروا توجیه، و به جامعه های انسانی فروخته یا تحمیل شده. آیا میشود دموکراسی را در یک مجموعه از واژهها بدون کم و کاست و نیز بدور از اغراقهای متداول، که منتج به کج فهمیهای بسیار شده و انتطارات گوناگونِ بسیار ببار آورده، گُنجاند؟ بگونه ای که بشود یک درک نزدیک به واقعیت از آن بدست آورد که نتیجهِ کار نیز تا حدودی روشن باشد؟ و آیا دموکراسی به شیوه متداول امروز در جوامع غربی میتواند ابزار مناسبی برای شرکت مردم در امور جامعه و بر قراری عدالت اجتماعی باشد بگونه ای که نمایانگر واقعی اداره جامعه بوسیله مردم باشد؟


هدف در اینجا این نیست که وارد فلسفه بشویم و جنبه های فلسفی این موضوع را بررسی کنیم زیرا آنچه مهم است اینست که پاسخی "واقعی" و راهگشا برای گرفتاریهای واقعی خودمان، به عنوان یک جامعه بیابیم، امّا با اینهمه، اشاره ای کوتاه به آنچه دموکراسی غربی بر آن بنا شده شاید به درک بهتر از این موضوع کمک کند. مبنای دموکراسی غربی که امروز شاهد آن هستیم در واقع بر اساس دو نوشته بنامهای "جمهوریت" از افلاتون و "قرارداد اجتماعی" از ژان ژاک روسو استوار است. در جمهوریت، افلاتون از زبان سقراط سخن میگوید و برای رهبران "جمهوری" شرایط گوناگونی را بر میشمرد و آنها را علاوه بر داشتن دانش و تقوی ملزم به پذیرش شرایطی میداند که زمینه اجرای عدالت را در جامعه فراهم کند. از طرف دیگر، ژان ژاک روسو در نوشته کم حجم و در عین حال عمیق خود، اثر و وظائف متقابل سیستم رهبری اجتماع و افراد را بر یکدیگر بررسی میکند بگونه ایکه موازنه ای میان ایندو بر قرار باشد و حقوق فرد و اجتماع، هر کدام در جای خود و بدون خدشه دار کردن دیگری حفظ شود.


بدیهی است که در پس این جمله های کوتاه و ساده جزئیات بسیاری نهفته که در متن نوشته های نامبرده مورد بر رسی و کند و کاو قرار گرفته. برای نمونه اینکه چگونه میشود تقوی و دانش یک فرد را تشخیص و اندازه گیری کرد و یا عدالت چگونه تعریف و اندازه گیری و به چه وسیله به مرحله عمل وارد شود. و نیز حق یک فرد بگونه اصولی و به عنوان یک انسان چیست و چگونه و کجا باید مرزی میان حقوق یک فرد و فرد دیگر و نیز میان فرد و جامعه باشد؟ مسلّماً تمدن غرب بطور ناگهانی به این دریافتها نرسیده و نیز نباید فراموش کرد که جوامع غربی هنوز با مشکلات زیادی در زمینه های اجتماعی و سیاسی دست به گریبان هستند که نتایج آنها در همین یکصد سال گذشته دو جنگ بزرگ بوده و همین نکته است که باید ما را در ارزیابی و تحلیل دست آوردهای تمدن غرب و تقلید از آن هشیار تر کند.


آیا دموکراسی، که افلاتون آنرا جایگزینی میدانست برای حکومت اَشراف که در آن همه حقوق طبقه فقیر و کم درآمد پایمال میشد، در حال حاضر با آنچه که زمانی حاکمیت اشراف نامیده میشد تفاوتی دارد؟ چه کسانی در دموکراسیهای امروز، مانند آمریکا، در حاکمیت جامعه نقش دارند و تاثیر آنها بر کارها تا چه حد و چگونه است؟ آیا آنچه ما امروز بنام دموکراسی میشناسیم پاسخگوی نیازهای جامعه،بشیوه ای که بشود آنرا نسبتاً عادلانه دانست، میباشد؟ و اگر پاسخگو نیست، آیا سیستم یا روش دیگری که بشود آنرا عادلانه تر دانست وجود دارد؟


اصولاً چرا باید عدالتی در کار باشد؟ چه چیزی عدالت یا برابری (اگر که بشود با همین یک واژه مفهوم را رساند) در جامعه را مُهِم میکند؟ کارل مارکس در نیمه قرن نوزدهم تئوری خود را برای تعریف جامعه بر اساس "تولید" گذاشت و نقش تولید را در جامعه مهم ترین موضوع دانست در حالیکه این تولید را به "تولید فیزیکی" و محسوس محدود کرده بود. در این دیدگاه ، "کار" که اساس تولید است، در واقع زاینده "ارزش" است و تنها آنکه "کار" میکند محصولی را "تولید" میکند و آن محصول است که "ارزش" میآفریند و از آنجا که دیگران که در این میان به کارهای میانی و خدماتی و دیگر کارهائی که هیچگونه "تولید" فیزیکی ندارند مشغول هستند، این تنها "کارگران" هستند که دارای حق هستند چون آنچه دارای ارزش است بوسیله آنها "تولید" میشود. ناگفته نماند که بسیاری مطالب دیگر بتدریج به این دیدگاه افزوده شد و نتیجه کار برقراری سیستم هائی بود که بر اساس برتری و فرمانروائی کارگران (یا بنام کارگران) در آغاز قرن بیستم در جوامع گوناگون بر پا شد تا عدالت بر قرار شود و باصطلاح حق به حقدار برسد.


از هم پاشیده شدن بسیاری از سیستمهائی که بر اساس اصول ارائه شده در دیدگاه مارکس بر پا شده بود در سالهای پایانی قرن گذشته نشان داد که آن دیدگاه نیز نتوانست پاسخی مناسب برای گرفتاریهائی که قرنهاست بسیاری از متفکران را به خود مشغول کرده، ارائه دهد. پس چگونه میشود یک جامعه عادلانه داشت و آیا چنین چیزی شدنیست که در یک جامعه عدالت بگونه ای درست و کامل بر قرار باشد؟ برای اینکار بیش و پیش از هر چیز باید یک تعریف مفصّل و دقیق از "عدالت" در دست داشته باشیم امّا مشکلات زیادی بر سر راه رسیدن به این تعریف وجود دارد که کار را دشوار میکند. همین موضوع در کنار ترفندهای حیله گرانه تشکیلات گوناگون "برادری" به آسانی میتواند موجب گمراهی جامعه به نفع گروهی خاصّ شود که مسلماّ مشکلات بسیار بزرگتری را در پی خواهد داشت. و این زمینه را برای استیلای یک امپراتوری شیطانی فراهم میکند که در آن همه چیز در زیر یک ظاهر زیبا امّا پر از نیرنگ برای فریب جامعه مُهیّاست. یک امپراتوری که در آن انسان تنها برده ای است که برای اهداف خاصِّ یک تشکیلات زندگی میکند و دارای هیچگونه حقوقی نیست.
 

سهراب فردوس

سوّم  ژوئن 2016

کانادا



Thursday, April 23, 2015

انقلاب، توطئه،.... از تئوری تا واقعیت -2


در ماههای نیمه نخست سال 2015 میلادی هستیم و نام ایران همانند یکسال گذشته همچنان در رسانه های دنیا بحث برانگیز است. داستان همان داستان تکراری است: ایرانیها میخواهند بمب بسازند، اسرائیلیها نگرانند و مرتبا از این و آن میخواهند که ایرانیها را از اینکار باز دارند، آمریکائیها و اروپائیها با نگرانی چشم براه اجرای قراردادی هستند که به تازگی با دولت ایران بر سر آن به توافق رسیده اند. عربها به این توافق مشکوک هستند و چینیها و روسیها هم ظاهراً با خوشحالی از این توافق سریعاً به رتق و فتق معاملات معوق مانده پرداخته اند. در این میان بازار تحلیلهای سیاسی بوسیله متخصصان ریز و درشت بسود یا زیان حکومت ایران چه در رادیو و تلویزیون ها و چه در رسانه های نوشتاری و اینترنتی داغ است در حالیکه بیشتر این تفسیرها و تحلیلها جز به سردرگمی مخاطبان هیچگاه کمکی نکرده اند.

از سوئی دیگر، بحران مالی، اقتصادی و اجتماعی عمیقی بسیاری از کشورها را فرا گرفته بگونه ای که آثار آن را شاید در همه جای جهان بشود احساس کرد. شدت گرفتن نارضائیهای مردم از این نابسامانیها، که بیش از هر چیزی فرآیند تلنبار شدن منابع دنیا در دست گروهی کوچک است، در گوشه و کنار دنیا بصورت اعتصابها و تظاهرات و حتی برخوردهای خشونت آمیز در چند سال گذشته خود نمائی کرده است. یکی از بارز ترین نمونه های ابراز نارضائیهای عمومی در سالهای گذشته بشیوه یک حرکت ظاهرا ناهماهنگ از آمریکا آغاز و به دیگر کشورها بویژه در اروپا کشیده شد که تا ماههای اخیر در برخی نقاط دنیا هنوز ادامه داشت. در این حرکت، گروهی که همه مشکلات موجود دنیا را نتیجه عملکرد ناعادلانه عوامل فعال در "وال استریت" که مهمترین مرکز معاملات سهام و بورسهای تجاری در دنیا است میدانند، برای نمایش اعتراض خود در مقابل این مرکز جمع شدند تا با ایجاد اختلال در کار این تشکیلات سیاستمداران دنیا را، برای تغییر نظام اقتصادی جهان درجهت بر قراری یک رابطه عادلانه تر، وادار به دخالت و چاره جوئی نمایند. این اعتراض بسرعت به دیگر شهرها و کشورها گسترش پیدا کرد بطوریکه بسیاری از سیاستمداران محلی را غافلگیر نمود اما اگر از انعکاس گسترده آن در رسانه های گوناگون بگذریم هیچگونه اثر جدی و ماندگاری ببار نیاورد. در ماههای اخیر سازمان سی آی اِی (سیا) متهم به بهره گیری از این جنبش برای بر هم زدن ثبات هنگ کنگ شده بود و این نشان میدهد که چگونه تشکیلات اطلاعاتی با نفوذ در چنین حرکاتی کوشش میکنند که آنها را به ابزاری برای رسیدن به هدفهائی کاملاً بر خلاف آنچه علّت وجودی آنها بوده تبدیل کنند.


تاریخ یکصد سال اخیر دنیا نشان میدهد که، هر گاه شرایط و روابط اقتصادی که مهمترین پایه و اساس شکوفائی دوره تمدن نوین در اروپا و آمریکا بوده است دچار گرفتاری و مشکلی شده، هیولای جنگ با بر هم زدن ثبات و آرامش در اینجا و آنجا، برای گریز از بن بست، بربخشی از جهان سایه افکنده است. آنچه مسلم است، جنگ در همه موارد، برای برخی یک نعمت آسمانی بزرگ بوده تا بر مشکلات خود فائق آیند در حالیکه برای برخی دیگر یک کابوس دهشتناک بوده که نتیجه آن نابودی بسیاری از دستآوردها یا حتی نابودی کامل خود آنها بوده است. در این میان انگیزه های ایجاد جنگ و بی ثباتی همیشه یکسان مانده که مالکیت و کنترل منابع ثروت (ودر نتیجه: قدرت) از مهمترین آنهاست. اینروزها چه کسانی بدنبال انحصار ثروت و قدرت در دنیا هستند؟ نظم نوین جهانی چیست و چه هدفهائی را دنبال میکند؟ آیا امروزه رفتار صاحبان قدرتهای بزرگ برای دستیابی به ثروت و قدرت بیشتر تغییری کرده است؟ نیم نگاهی به کشورهای منطقه خاور میانه و آنچه در یمن و شمال عراق و نیز سوریه و شمال آفریقا و اوکرائین میگذرد نشان میدهد که پاسخ این آخرین پرسش منفی است.


بیش از سی پنج سال پیش رئیس جمهور وقت آمریکا، جیمی کارتر، در یک ملاقات با برخی از صاحبان صنایع تولید و بهره برداری از نفت خطاب به مردم آمریکا گفته بود که "بحران انرژی برای آمریکا معادل اخلاقی جنگ است". این سخنان در ماه آوریل سال 1977 یعنی چند سال بعد از اعمال تحریم نفتی اعراب بر علیه آمریکا (به پشتیبانی از فلسطینیان) بیان شده. جوامع غربی در آنروزها با مشکلات اقتصادی زیادی دست به گریبان بودند و آمار بیکاری و تورم بویژه در آمریکا بسیار بالا بود. اهمیت دستیابی به منابع انرژی ارزان و مطمئن برای غرب بویژه آمریکا در این سخنان بخوبی نمایان است و این موضوع تا حد زیادی دلایل دگرگونی سیاستهای آمریکا و متحدین غربی آن در جهان را میتواند نشان دهد که در آنروزها هنوز درگیر چالش بزرگی چون جنگ سرد با دنیای سوسیالیست به سر کردگی اتحاد جماهیرشوروی بود.

برخی منتقدین سیاستهای کشورهای صادر کننده نفت از جمله رژیم پیشین ایران ، در مورد افزایش بهای نفت اظهار داشته اند که این افزایش در اصل برای بوجود آوردن امکان استخراج نفت از منابعی بود که پیش از آن بسبب ارزانی نفت، منافع کافی برای سرمایه گزاری نداشت و از نظر اقتصادی مقرون به صرفه نبود. اگر چه بالا رفتن بهای نفت بطور غیر مستقیم به این موضوع کمک کرد اما اظهاراتی مانند آنچه پرزیدنت کارتر در هنگام ریاست جمهوری خود بیان کرده(اشاره به مطلب در سطور پیشین است) نشان میدهد غربیها چنان طرحی نداشته اند و بسیاری از اسنادی هم که در رابطه با مسائل نفتی از رده محرمانه خارج شده چنین مینماید که مهم ترین دولتهای غربی وارد کننده نفت یعنی انگلیس و آمریکا با چه جدٌیتی در چانه زنیهای کنسرسیوم با ایران و دیگر کشورهای عضو سازمان اوپک از شرکتهای نفتی پشتیبانی میکردند بگونه ای که گاهی کار حتی به تهدید نظامی کشیده است.

تشکیلات اوپک پس از دهه ها که از تاریخ آغاز بهره برداری گسترده و صنعتی ازمنابع نفت در غرب گذشته بود، توانست با سیاستهای هماهنگ مرکز قیمت گذاری نفت را که پیش از آن درآمریکا و در بورس نیویورک قرار داشت و متاثر از روند عرضه و تقاضا برای سهام شرکتها و نیز وضعیت شرکتهای نفتی و مسائل مربوط به آنها در آن عرصه بود، به اوپک و مجموعه کشورهای عضو این سازمان منتقل کند. این موضوع که قیمت گذاری برای نفت را مستقیماً به میزان تولید در کشورهای تولید کننده، و به ویژه به کشورهای تولید کننده آسیائی اتصّال میداد، مسلماً ضربه بزرگی بود بر اقتدارغرب در زمینه کنترل روابط اقتصادی دنیا که وابستگی آن به منابع انرژی نفتی روز بروز بیشتر میشد. مدتها پس از آغاز دوران شکوفائی تمدن غرب که بشکرانه بهره برداری از منابع ارزان سرزمینهای دوردست میسٌر شده بود، دیگر غربیها میبایست برای حفظ یا بهتر کردن اوضاع اقتصادی خود با کشورهائی که از دید آنها در زمره عقب ماندگان شمرده میشدند به چانه زنی بنشینند. این موضوع مسلماً بآسانی قابل هضم نبود. کم ارزش جلوه دادن موضوع بالا بردن بهای نفت از طرف کشورهای نفتخیز، بوسیله تبلبغاتی که سر چشمه آنها در تشکیلات اطلاعاتی غربی بود (وکشورهای غربی را طرّاح اصلی افزایش بهای نفت معرفی میکرد) و بوسیله مشتی آدمهای بیخبر و یا مامور در میان جوامع خاور میانه و کشورهای نفتی گسترش میافت مسلماً یکی از کارهائی بود که برای زمینه سازی در بی ثبات کردن آن کشورها صورت میگرفت. نگاهی به وضعیت امروز این کشورها نشان میدهد که تا چه حد این تلاشها موفق بوده.

دنیای غرب، اگر چه خود در مسیر تمدن بهره بسیار از دستاوردهای تمدن شرق برده امّا هرگز خود را وامدار آنها ندانسته. واقعیت اینست که، "جهان متمدن" غرب، پس از یک دوره چند صد ساله گرفتاری بدست رهبران مذهبی وآغاز دوره ای از روشنگری و پیشرفتهای دانش که به آغاز انقلاب صنعتی انجامید، به دوره ای از رقابتها کشانده شد که تلفات و زیانهای آن از دوره تاریکِ فرمانروائی مذهبی ها چیزی کمتر نداشته. علاوه بر جنگ، یکی از پی آمدهای آن رقابتها رشد و گسترش روشهای توطئه آمیز و اهمیت گِرد آوری اطلاعات از کارهای رقیبان از راههای سِرّی برای پیشی گرفتن از آنان و یا خرابکاری در پیشرفتهای آنان بوده. این کارها یا برای سرکوبِ و پیشگیری از پیشرفتهای دیگران بوده یا برای حفظ وابستگیهای آنها به قدرتهای سرکوب کننده صورت میگرفته. نمونه های زیادی در تاریخ وجود دارد که به روشنی چنین امری را نشان میدهد. کوتاه سخن آنکه پیشرفتها و برتری غربیها در تمدن و اقتصاد تنها نتیجه کار و کوشش شرافتمندانه آنها نیست بلکه در این امر سهم بزرگی را باید به کارشکنیها در کار دیگران داد. این موضوع چیزی نیست که امروزه پایان گرفته باشد. نبرد برای بدست آوردن و حفظ برتری در زمینه های گوناگون حتی همین امروز ادامه دارد. دو جنگ بزرگ و خانمانسوز و دهها جنگ ریز و درشت دیگر در اروپا و دیگر نقاط دنیا همه از پیآمدهای همین رفتارها بوده.

چه چیزی موجب میشود که جوامع انسانی چنین رفتاری داشته باشند؟ آیا اینکه در این دنیا آدمها و تشکیلاتی هستند که برای به بند کشیدن مردمِ دیگر برای بهره کِشی به شیوه های گوناگون توطئه میکنند واقعیت دارد؟ آیا همه وقایعی که آثار خیلی بدی بر روند تمدّن و زندگی بشر داشته و دارند نتیجه توطئه های یک گروه ویژه است؟ به نظر گروهی که چندان کوچک هم نیست (و در میان آنها دانشمندان و سیاستمداران و روشنفکران قدیمی و جدید بسیارند)، پاسخ هر دو پرسش اخیر "آری" است. البته پرسش های دیگری هم شاید باشد که ممکن است هر کدام بگونه ای با همین موضوع رابطه پیدا کند امّا هدف در اینجا پیش کشیدن همه این پُرسشها نیست بلکه پرداختن به موضوع "توطئه" است که بنظر میرسد با خاطره ای که با شخصیتِ داستانی بنام "دائی جان ناپُلئون"(نوشته ایرج پزشکزاد) در ذهن بسیاری از ایرانیان پرداخته شده است، تمایل به هرگونه اشاره به کارهای توطئه آمیز و یا بقول دائی جان ناپُلئون "دخالت خارجیها" در امور داخلی این یا آن کشور برای آنان جنبه کُفر آمیز و "تابو" به خود گرفته.

آنچه مسلّم است، اثبات وجود توطئه و آگاهی در باره آن هرگز از مسئولیت و نقشی که "قربانیِ توطئه" خود در به ثمر رسیدن آن داشته یا دارد چیزی نمیکاهد. نکته دیگر اینکه توطئه زمانی بآسانی به هدف خود میرسد که قربانی تا آخرین لحظه از آن بیخبر بماند در حالیکه آگاهی از آن شاید بتواند با هشیار ساختن قربانی احتمالی، بآسانی آنرا بی اثر کند. در حقیقت، انکار احتمال وجود و نقش توطئه و اثر آن بر روند برخی کارها در یک جامعه شاید یکی از بزرگترین خطرهائی باشد که میتواند هر جامعه ای را که خواهان پیشرفت در مسیر هائی است که با منافع و زیاده خواهی های دیگران همسوئی ندارد، تهدید کند. چنین امری، بدون شک میتواند زیانهای جبران ناپذیری در بر داشته باشد.

نگاهی نه چندان ژرف به تاریخ و روشهای آنچیزی که ما امروز آنرا به نام تمدن غرب میشناسیم به خوبی به ما نشان میدهد که این روشها در طول تاریخ تحولات زیادی داشته تا نتیجه کار همیشه به برتری و پیروزی آن در مقابل دیگران بیانجامد. منظور از "دیگران" در این قضیه میتواند رقیبان محلی و همسایه ها و یا مردم و سرزمینهائی دوردست باشد که چیزهائی یا ارزشهائی دارند و اینها آن چیزها را برای خود میخواهند. غارت منابع طبیعی سرزمینهای دوردست در آفریقا، آسیا و آمریکا و استحاله و نابود کردن بسیاری از مردم و تمدنهای باستانی به بهانه گسترش تمدن و مسیحیت همه از پی آمدهای زیاده خواهی ها و طمع ورزیهای دار و دسته هائی از اروپاست که تمدن را از ابتکارات خود دانسته و همه دیگران را بی تمدن و وحشی می خواندند.

بزانو در آوردن و به بردگی کشیدن ملتهای دیگر در گذشته با لشگر کشی و بکمک نیروهای نظامی بود امّا امروز این روش دیگر کاربردِ زیادی ندارد. بهمین جهت روشهای غیر مستقیم و کم هزینه ای ابداع شده که ظاهر آن بسیار پسندیده است امّا نتیجه کار یکی است. یکی از این روشها حمایت از افرادی، زیر نامهای عوام فریبانه مانند حقوق بشر و دموکراسی، میباشد که یا به واسطه نادانی و بی خِرَدی خود و یا به علت فساد و وابستگی برای رسیدن به آرمانهای آنها به خدمت گرفته میشوند. دخالتهای بسیار آشکاری که مقامات دولتی آمریکا و اروپا برای زمینه سازی در روی کار آمدن دار و دسته اخوان المسلمین در گذشته نه چندان دور در مصر انجام دادند و آنچه زیر نام دموکراسی و دموکراسی خواهی در کشور اوکرائین در یکی دوسال اخیر صورت پذیرفته همه نمونه هائی از این دست عملیات هستند.

در همین جند روز گذشته، ولادیمیر پوتین رئیس جمهور کنونی روسیه آشکارا در باره رفتار دولتهای غربی بویژه آمریکائیها در رابطه با دیگران و اینکه آنها دیگران را نه به عنوان دوست و متحد بلکه به عنوان سرسپرده میخواهند سخن گفت. چنین به نظر میرسد که هیچ چیز دیگری هم آنها را راضی نمیکند. چنین مینماید که همه تلاشها در مسیر ایجاد یک نظم نوین جهانی است که سرکردگی آن به عهده گروهی است که ظاهراً خود را مدعی متمدن کردن جهانیان میدانند و دیگران در این نظم نوین کاری جز بردگی در مسیر هدفهای تعیین شده ندارند. این موضوع که رهبر کشور بزرگ و قدرتمندی مانند روسیه در مورد وجود چنین رفتارهائی از سوی رهبران آمریکا سخن میگوید نشان از عمق نگرانی اوست. امّا در حالیکه نگاه رهبر روسیه در این زمینه تنها به آمریکاست، شواهد بسیاری از دیگر سیاستمداران قدیم و جدید (حتی در میان آمریکائیان) موجود است که نشان میدهد این موضوع ورای یک دولت و یا کشور خاصّ است اگرچه آمریکا در موارد گوناگون چه در قالب تشکیلات نظامی "ناتو" چه بیرون از آن به عنوان بازوی نظامی "نظم نوین جهانی" و در مسیر هدفهای استراتژیک آن عمل کرده است.

با این اوصاف تکلیف کشورهای کوچک و ضعیف چیست؟ چرا نظم فعلی جهان برای گروهی از مردم صاحب نفوذ و قدرت و نیز برخی دولتها و کشورها که در قرون گذشته به یمن منابع ارزانِ دیگران توانستند خود را به درجات بالائی از پیشرفت برسانند غیر قابل تحمّل شده؟ آیا تمرکز قدرت و رهبری و تصمیم گیری برای جهان در دست یک گروه خاص و یا یک دولت به سود مردم دنیاست؟ ظاهراً مهمترین دلیل برای وجود کوششهائی که برای یکپارچه کردن رهبری در دنیا بکار میرود از میان برداشتن جنگ و فقر در سطح جهانیست. آیا این استدلال درست است؟ یکی از مهمترین گرفتاریهای جوامع انسانی که در بسیاری موارد به از هم پاشیدگی آن جوامع و گسترش هرج و مرج و فلاکت شده، پیدایش فساد و بی لیاقتی در رهبری است. چه ضمانتی میتواند از پیدایش فساد در رهبری نظم نوین جهانی که نتیجه آن شاید نابودی بشریت باشد پیشگیری کند؟ کدام سیستم رهبری است که بتواند چنین تضمینی را بوجود بیاورد؟ یک نگاه ساده به آنچه در کشورهای گوناگون بویژه کشورهای ثروتمند غربی میگذرد بخوبی نشان میدهد که چنین سیستمی وجود ندارد و با توجه به طبیعت انسانی شاید هرگز بوجود نیاید.

آنچه ما امروز به نام دموکراسی بویژه در کشورهای اروپائی و آمریکا میبینیم و در روزگاران گذشته شاید تا حدودی خواسته های عمومی آن جوامع را نشان میداد، دیگر آن نقش موثر و دلخواهِ گذشته را ندارد. دموکراسیهای امروز بگونه ای مستقیم به ابزار اداره جامعه در مسیر هدفهای یک "اشرافیت" نوپا که از دل همان اشرافیت قدیمی در آمده تبدیل شده. انحصار نفوذ سیاسی و قدرت و تقسیم آن در میان گروهی که همه یا بخشی از آن اولیگارشی یا از کارگزاران آن هستند جامعه را با همه استعدادها و توانائیها، به وسیله ای که تنها برای خدمتگذاری به این اولیگارشی میتواند موجودیت خود را ادامه دهد تبدیل کرده. هیچ ایده تازه ای نمیتواند پا بگیرد مگر اینکه برای منافع این تشکیلات تهدیدی نباشد. این اشرافیت نوین با داشتن ثروتهای بی حساب توانسته همه ابزارهائی را که مستقیم یا غیر مستقیم در کنترل و هدایت جامعه به مسیر دلخواه بکار میروند در اختیار و انحصار خود بگیرد و از آنها در جهت هدفهای خود بهره ببرد. چگونه چنین اشرافیتی میتواند در جهت پیشرفت جامعه بشری کارساز باشد در حالیکه مهمترین هدف آن همیشه حفظ برتری و موقعیت خود است؟

موضوع اقتصاد و پول مسلماً همیشه یکی از مهمترین مسائل در روابط میان کشورها و ملتها بوده و هست. سیستم پولی و اقتصاد جهان بویژه در طی قرن گذشته در جهت تمرکز این منابع در دست گروهی خاص از صاحبان قدرت و نفوذ حرکت کرده است. ایجاد تشکّلهای اقتصادی و پولی گوناگون در بخشهای مختلف جهان که عموماً زیر نظر افرادی از همان گروه ویژه کار میکنند، نه تنها به ایجاد عدالت در روابط اقتصادی کمکی نکرده بلکه آنر در مسیری انداخته است که به اسارت و تضعیف بیشتر کشورهای کوچکتر و گسترش هرج و مرج در اینجا و آنجا منجر شده. تشکیلاتی مانند "جی هشت"، "جی بیست"، جامعه آسیا (اسیا سوسایتی)، کمیسیون سه جانبه (ترای لَترال کامیشن)، سازمان بین المللی پول (آی ام اف) و بانک جهانی و چندین موسسه کوچک و بزرگ دیگر همه با هماهنگی در جهت سیاستهائی مشغول به کار هستند که زمینه را برای برقراری نظم نوین جهانی، برهبری گروهی که نه به جهت لیاقت و استعداد و توانائیهای خود بلکه به خاطر نفوذ و قدرت مالی و سیاسی در آنجا قرار گرفته اند، فراهم کنند.


ادامه دارد

سهراب فردوس
کانادا
بیست و سوم آپریل سال 2015

Monday, February 9, 2015

انقلاب


روزگاری بس دراز از روزهای انقلاب زدگی ما ایرانیان گذشته است. انقلابی که حتی انقلابی ترین ایرانیهای آن روزهایِ پر شور و انقلابی بازی، در حالیکه بگونه ای فعال برای به ثمر رساندن آن بکوشش برخاسته بودند، نمیدانستند که چرا میخواهند انقلاب کنند و در پایانِ این بهمریختگی و هرج و مرج، کار به کجا خواهد انجامید. برای بسیاری از آنها که آنروزها را میدیدند، درک علت آن حوادث ،که با گذشتِ زمان سرعت بیشتری پیدا میکرد، بسیار مشکل بود. همه ماجرا بصورت معمائی گیج کننده در آمده بود و در حالیکه گروهی خود را متولیان انقلاب میدانستند و برای هر پرسش پاسخی داشتند بدون اینکه دُرُستی یا نادُرُستی آن برایشان اهمیتی داشته باشد، گروهی دیگر در لابلای برگهای قرآن بدنبال تارِ موئی از ریشِ رهبر بودند یا در ماه نمایه ای از چهره نورانی او را میدیدند. شاید امروز این حرفها مُضحک و خنده دار باشد اما اینها بخشی از واقعیتهای تاریخیِ وقایعی است که مجموعه آن، دوره تاریکی از تاریخِ مردم و کشور ما ایران را رقم زد که هنوز ادامه دارد.

شاید این حرفها بارها و بارها بوسیله این و آن در اینجا و آنجا گفته و نوشته شده. شاید بارها و بارها بر سر اینکه چرا و چگونه چنین رفتاری از بخش بزرگی از ایرانیان سر زد که، بدون هیچگونه آگاهی از عاقبتِ کار، به چنین دامی گرفتار شدند، با این و آن به جدل و گفتگو پرداخته ایم بی آنکه به دستآوردِ روشنی برسیم. امّا در این میان هنوز گروهی بزرگ از ایرانیان نیز هستند که با خوشباوری، آنچه را دستگاههای اطلاعاتی غربی زیر پوشش "تحقیقات آکادمیک" یا با انتشار کتاب زیرِ نام آکادمیسین های گوناگون، در باره این وقایع تاریخی منتشر میکنند، بآسانی و بی هیچ گفتگوئی میپذیرند و آنها را مبنای داوری در باره وقایع و تاریخ کشور خود قرار میدهند.

زمانی که برای نُخُستین بار در زمستان سال 1355 خورشیدی شنیدم که گروهی با اجتماع در مقابل دانشگاه تهران و بگونه ای آشکار به سخنرانی و گفتگو در مخالفت با دولت و شاه مشغول بودند برایم کمی عجیب بود. برای ما که دور از پایتخت زندگی میکردیم این خبرها، که هرگز انعکاسی در روزنامه ها نمیافت، همیشه همراه با اغراق و بزرگنمائی (کم یا زیاد بستگی به راوی داشت) بگوش میرسید. واقعیت اینست که اگر هم روزنامه ئی مطلبی یا خبری در این رابطه مینوشت، بسیاری از ما تعبیر خود را از وقایع داشتیم و آنروزها، پذیرفتن مطالب منتشر شده در روزنامه ها و مجله ها در مورد حرکتها و گفتگوهای میان مردم، بنظر میرسید که بدور از "شان روشنفکری" وپُزهای روشنفکرانه باشد. همین موضوع در حقیقت راه را برای شایعه سازی و رواجِ آن در میان مردم که عموماً چشم و گوششان به دهان "روشنفکران" خود بود باز، و گسترش شایعه را بسیار آسان میکرد.

روزها و هفته های بعد کم کم خبرهای داغتری میرسید. با آنهمه حرفها که از شقاوتهای ساواک و شکنجه های آنچنانی در پچ پچهای روشنفکرانه شنیده بودیم، شنیدن بعضی از آن خبرها به افسانه میماند. بنظر میرسید که بخشی از جوانان میهن که عموماً در موسسات دانشگاهی به آموختن دانش مشغول بودند، با شتابی باور نکردنی به استقبال فضای باز سیاسی میشتافتند که در ماههای گذشته بوسیله رهبر و پادشاه کشور از آن یاد شده بود. مسائلی مانند گرانی بعضی اقلام خوراکی مانند سیب زمینی و پیاز و مبارزه با گرانی و فساد با تیترهای درشت در روزنامه ها منعکس میشد. انگار که موجی نامرئی جامعه را داشت به تلاتم میانداخت.

بعد از کناره گیری امیر عباس هویدا از فعالیتهای حزبی و سپردن نخست وزیری کشور به آقای جمشید آموزگار، چنین به نظر میرسید که کشور کم کم در مسیر تحوّلی قرار گرفته که عمیق تر از تنها رفتن یک دولت و آمدن دولتی دیگر است. این دگرگونی در دولت ظاهراً شتاب و شدت بیشتری به ناآرامیها که کم کم به بخشهای دیگر جامعه گسترش پیدا کرده بود داد. درخواستهای صنفی برای افزایش دستمزد از سوی آموزگاران که در دهه های گذشته از بخشهای کم درآمد بود اما در سالهای پیش از انقلاب اسلامی به رفاه نسبی دست یافته بود، به میان کشیده شد. آموزگاران که یکی از زحمتکش ترین بخشهای جامعه را تشکیل میدهند، همراه با کارگران صنایع، در تاریخ معاصر ایران، همیشه مورد هدفهای تبلیغاتی و نفوذ تشکیلات چپگرا بویژه حزب توده قرار داشتند. این موضوع که ریشه ای تاریخی داشت، مسلّماً نمیتوانست در ایجاد و تشدید چنین حرکتهائی بی تاثیر باشد اگر چه ریشه های اصلی ماجرا در جای دیگری بود.

بهر روی، وقایع روز به روز شتاب بیشتری میگرفت و به اینجا و آنجا گسترش بیشتری پیدا میکرد. آمیختگی این موضوع با اعتراضات خیابانی کار را به مرحله دیگری میکشاند. مشاهده این تحولات برای بسیاری از ما که در جنوب کشور گاهی با حیرت و ناباوری به آنها نگاه میکردیم به نظر غیر عادی میآمد. چه شده بود که مردم دسته دسته در خیابان راه میافتادند و با شعارهائی همآهنگ به تظاهرات بر علیه دولت میپرداختند؟ کم کم این تظاهرات کار را به هرج و مرج و غارت این یا آن فروشگاه و موسسه کشاند. نقش نیروهای مذهبی و پیروان آیت الله خمینی در این جریانات روز به روز برجسته تر میشد. آتش زدن بعضی ساختمانها کم کم باب شد و در این میان سینما ها و فروشگاههای نوشیدنیهای الکلی هدف عمده بود که نشان از نفوذ مذهبیون در اعمال چنین حرکاتی بود.

در یکی از این آتش سوزیها که در آبادان اتفاق افتاد، تعداد زیادی از مردم به کام مرگ فرستاده شدند. سینما رکس آبادان با یک توطئه ناجوانمردانه بوسیله مذهبیون به رهبری علی خامنه ای و آخوند جمی، که بعد از انقلاب به عنوان امام جمعه آبادان منسوب شد، به آتش کشیده شد. این واقعه دولت را غافلگیر نمود. جمشید آموزگار از نخست وزیری استعفا کرد و جای خود را به یکی از فراماسونهای شناخته شده ایرانی یعنی آقای جعفر شریف امامی داد. این انتخاب ظاهراً بدلیل وابستگیهای مذهبی خانواده آقای شریف امامی و برای آرام کردن مخالفین مذهبی صورت پذیرفت اما پس از آن شتاب وقایع باز هم بیشتر شد. اعلام حکومت نظامی بوسیله دولت شریف امامی در شرایطی غیر معمول اوضاع را به سرعت به سوی انقلاب سوق داد.

آغاز حکومت نظامی با برخورد میان تظاهر کنندگان پیرو خمینی با ارتش در روز 17 شهریور 1357 همراه بود که در آن جمعی از تظاهر کنندگان و نیز جمعی از نظامیان بوسیله شلیک از سلاحهای آتشین از پای درآمدند. بلافاصله ماشین شایعه سازان براه افتاد و خبر از هزاران کشته در میدان ژاله تهران در گوشه و کنار کشور پخش شد. تا چند سال پس از انقلاب اصلاً کسی حتی نمیدانست که عده ای از سربازان و ارتشیان هم در آن روز کشته شده بودند و از طرف دیگر آمار کشته شدگان انقلاب اسلامی هم بشیوه ای اغراق آمیز و به مقدار زیادی با بزرگنمائی همراه بود. گزارشهائی مطرح میشد که عده ای از میان تظاهر کنندگان بسوی نظامیان تیر اندازی کرده بودند و نیز برخی گزارش میدادند که چند نفر از پنجره ها یا از روی پشت بامهای خانه ها در محل تظاهرات به هر دو سوی معرکه تیر اندازی کرده بودند. این اتفاق البته باعث تیز تر شدن آتش انقلابیون متعصب و بیخبر شد که ناآگاهانه خود را در مسیر تیر تک تیر اندازانی قرار میدادند که برای به ثمر رساندن انقلاب اسلامی خود از هیچ چیز فرو گذار نبودند.

از آن پس وقایع سرعت سرسام آوری به خود گرفت و موج اعتصابها به همه موسسات دولتی و غیر دولتی کشیده شد. موجی که همچون آتشی خانمان سوز به جان مردمی بیخبر افتاده بود که رهبران سیاسی آنها همچون مردگانی زنده نما بدنبال یک مُلّای شیاد و متحجّر براه افتاده بوند که میخواست آنها را با "ولایت فقها" به دموکراسی برساند. رسیدن تیمساز ازهاری به مقام نخست وزیری هیچ تغییری در روند وقایع نداشت و کشور روز به روز در هرج و مرج بیشتری فرو میرفت. تظاهرات خیابانی و نیز آتش زدن و حمله به بانکها و مشروب فروشیها و سینماها به امری روزانه تبدیل شده بود و دولت برای مقابله با این جریانها هیچگونه عکس العمل شدیدی از خود بروز نمیداد. برخورد با اعتصابیون آنچنان نرم و دوستانه بود که بنظر میرسید اعتصابها مورد تایید برخی منابع مهم در درون سیستم اداری کشور باشد.

کم کم شعارهای تظاهر کنندگان حالت مبارزه جویانه به خود گرفته بود و شعار مرگ بر شاه گاهی در اینجا و آنجا بگوش میرسید. اعتصاب سراسر کشور را گرفته بود و بعد از اقامت خمینی در فرانسه نفوذ او و حضور پیروان او در جریانات و وقایع روز بسیار آشکار تر شده بود.بعضی دستگاههای تبلیغاتی خارجی بویژه رادیوی بی بی سی و صدای اسرائیل با انعکاس دیدگاههای خمینی و بیانیه های او و دار و دسته انقلابیون در پاریس بصورت اخبار و در تفسیرهای خبری به بوقی تبلبغاتی برای انقلابیون تبدیل شده بودند. بعدها معلوم شد که همزمان با اقامت خمینی در نوفل لوشاتو، گروهی از نظامیان عالیرتبه آمریکائی و ماموران سی آی اِ در حوالی او اقامت داشتند و تماسها و مذاکراتی در جریان بوده است تا ترتیب انتقال اداره کشور به خمینی و دار و دسته او به نحو دلخواه انجام شود.

در همان روزها بود که رئیس داره اطلاعات فرانسه به نام آلکساندر دو مارانش برای ملاقات با پادشاه ایران به تهران سفر کرد تا دیدگاه او را در مورد اخراج خمینی از فرانسه جویا شود. گزارش دو-مارانش به رئیس جمهور فرانسه اینبود که شاه حالتی مانند لوئی شانزدهم در آستانه انقلاب فرانسه پیدا کرده و کار او تمام است. شاه به او گفته بود برایش مهم نیست که دولت فرانسه از فعالیت خمینی جلوگیری کند و یا او را از خاک فرانسه اخراج کند چون معتقد بود خمینی اگر به هر جای دیگری برود باز هم همین مسائل خواهد بود و شاید هم بد تر. شاه بنظر میرسید قاطعیت پیشین خود را از دست داده و در مقابل حوادث مرموز و گیج کننده انقلابی دچار تردید و دودلی شده باشد و شاید هم خود را به دست تقدیر سپرده بود.

ویلیام سالیوان سفیر آمریکا در ایران در سالهای 1977 تا 1979 در کتاب خود اشاره کرده که در یکی از ملاقاتهایش شاه به او گفته بود که وقایع ایران نمیتوانست بدون برنامه ریزی و بی حساب و کتاب باشد. شاه گفته بود که همه شواهد نشان میدهد که طراحی حساب شده ای پشت این وقایع است و بنا بر اطلاعاتی که دارد اینکار از توانائی تشکیلات اطلاعاتی شوروی سابق در ایران خارج بوده و تنها میتواند کار متحدان غربی او باشد. شاه مستقیماً به سالیوان گفته بود که به عقیده او تشکیلات اطلاعاتی غربی بویژه آمریکا مسئول براه انداختن آن ماجراها بودند که البته آقای سالیوان بلافاصله انکار کرده بود. چنین مطلبی در هیچکدام از نوشته ها یا مصاحبه های شاه پس از سرنگونی رژیم پادشاهی در ایران به این شکل عنوان نشده اما در حد اقل یکی از مصاحبه هایش شاه گفته است که بعضی شرکتهای نفتی در براه انداختن انقلاب بر علیه او نقش داشته اند. لازم به تذکر است که دولت آمریکا همیشه و بویژه در روابط خارجی خود بصورت نماینده ای برای شرکتهای بزرگ بویژه شرکتهای نفتی آمریکائی عمل کرده و این موضوع در اسناد مکاتبات ارگانهای دولتی آمریکا بخوبی قابل مشاهده است. آنچه مسلم است، تشکیلات اطلاعاتی آمریکا از مدتها پیشتر از بیماری شاه بوسیله عوامل خود با خبر شده بود و اسناد اطلاعاتی فراوانی موجود است که نشانه از علاقه آمریکائیان به از میان برداشتن شاه و رژیم پادشاهی در ایران از سالها پیش دارد.

همچنین اسناد موجود نشان میدهد که تشکیلات اطلاعاتی آمریکا وضعیت خمینی را از مدتها پیش دنبال میکرده و از اینکه شاه با دخالت خود بعد از مرگ آیت الله بروجردی مانع از انتخاب خمینی به پیشوائی (بقول آمریکائیها) شیعیان شده و درگذشت آیت الله بروجردی را به آیت الله خوئی تسلیت گفته بود و او را پیشوای شیعیان دانسته بود دچار نگرانی شده بودند. از سالها پیش از انقلاب در ایران، تشکیلات اطلاعاتی آمریکا در مورد نتایج از میان رفتن شاه در اثر بیماری یا ترور تحقیقات و بررسیهای مفصّلی انجام داده بودند که همه اینها بصورت گزارشهای ویژه اطلاعاتی در آرشیوهای دولتی آمریکا موجود است. پس از آگاه شدن از بیماری کُشنده او که برای مدتی از همه حتی نزدیکترین اعضا خانواده پنهان مانده بود تلاش برای آماده سازی یک جایگزین برای رژیم پادشاهی به سرعت شروع شده بود. امروزه اسنادی موجود است که نشان میدهد ویروسی که موجب بیماری شاه شد در واقع در آزمایشگاه ویژه نیروی در یائی آمریکا در شمال کالیفرنیا و در سالهای دهه 1970 تولید شده بود که در کار تحقیق و تولید سلاحهای میکربی و دیگر فعالیتهای سرّی است.

آقای سالیوان در نسخه انگلیسی کتاب خود به نام ماموریت در ایران نوشته است که پس از آگاهی از ماموریت خود در ایران و پیش از رفتن به ایران مدتی را در واشینگتن صرف این کرده بود تا مخالفان حکومت پادشاهی در ایران را بیابد و با آنها تماس برقرار کند و از دیدگاههای آنها با خبر شود. یکی دیگر از کارهای او شناسائی شرکتهای آمریکائی بود که در ایران دارای منافعی بودند و نیز آگاهی از تعداد آمریکائیانی که در آن موسسات مشغول کار بودند و برآورد مقدار زیانهای مالی که در نتیجه تغییرات احتمالی در ایران به آنها وارد خواهد شد. او پیش از حرکت به ایران پیامهائی برای مدیران آن شرکتها فرستاد که در آن از همه آن مدیران خواسته شده بود میزان سرمایه گذاریهای خود را تا حد ممکن پائین نگهداشته و از تعداد پرسنل آمریکائی خود بکاهند. آقای سالیوان همه این موضوعها و بسیاری دیگر از برنامه های خود را امری عادی و استاندارد در ماموریتهای سیاسی جلوه میدهد.

منابعی که نشانه از یک برنامه ریزی حساب شده و دقیق برای از هم پاشیدن رژیم پادشاهی در ایران و بی ثبات کردن آن کشور و منطقه دارند به همینجا­­ ختم نمیشود. بعضی ایرانیان باصطلاح روشنفکر که خیلی هم خود را منطقی و واقع بین میدانند و ظاهراً همه چیز را هم، بدون اینکه هیچگونه بررسی و تحقیق اصولی انجام داده باشند، بهتر از هر کسی میدانند، یکسره نقش مهم عوامل توطئه گر در بهمریختگی کشور ما را انکار کرده و همه چیز را به گردن شاه میاندازند یا به ناآگاهی مردم مربوط میدانند. باید همینجا بگویم که نا آگاهی عوام چیزی نیست که منحصر به ایران و ایرانیان باشد و بدون شک این ناآگاهی در هرجائی میتواند برای هدفهای خاصّ مورد بهره برداری قرار بگیرد. نگاهی به وقایعی که در شمال آفریقا از چند سال پیش در جریان است بوضوح اینرا نشان میدهد. همین مسائل میتواند براحتی در آمریکا یا هر جای دیگرهم اتفاق بیافتد. چه چیزی باعث میشود که چنین نشود؟

بگذارید از مطلب دور نشویم. ساده کردن مطلب به اینکه تنها مشکلات اقتصادی مردم و فساد دستگاه حاکم در ایران باعث انقلاب شد بسیار ساده لوحانه و حتی بچه گانه است. گروهی از ایرانیان هم هستند که ریشه همه مشکلات را در وقایع مرداد سال 1332 یا آگوست 1953 میدانند. دراین میان چند تا آمریکائی هم پیدا میشوند و با نوشته ها و حرفهای خود مهر تاییدی بر چنین داستانهائی میزنند و یکی هم از این آدمهای بی خبر نیست که یک ذره به صداقت و راستگوئی این آمریکائیها شکی به خود راه دهد چون ظاهرا هرچه آمریکائیها میگویند و مینویسند مانند وحی آسمانی است. همین دار و دسته به محض اینکه کسی از وجود یک نقش خارجی در حوادث ایران حرفی به میان بیاورد با به میان کشیدن "تئوری توطئه" و حرفهائی از این قبیل بکلی آنرا تخطئه میکنند آنچنان که انگار خود همه چیز را میدانند و نیازی به هیچگونه موشکافی و بررسی برای رسیدن به حقیقت نیست.

آنچه در ایران به عنوان انقلاب اسلامی پیش آمد بدون هیچ شبهه ای قابل پیشگیری بود و با روی کار آمدن آقای شاپور بختیار به عنوان نخست وزیر مسلماً این کار آغاز شده بود. متاسفانه این روند پیش از به ثمر نشستن و به دلیل بی لیاقتی برخی از رهبران نظامی و نیز خیانت و بی لیاقتی گروهی از رهبران سیاسی، چه در داخل و چه در بیرون سیستم حاکم و همدستی آنها با دشمنان ایران، نیمه کاره ماند و به نتیجه نرسید و شد آنچه شد و دیدیم.

ایران بدون شک مرکز دنیا نیست اما آنچه در ایران روی داده و میدهد همیشه و در درازای تاریخ، در منطقه و در جهان تاثیر گذار بوده. امروز ایران در دست مُشتی بی خرد گیر افتاده و فساد در آن بیداد میکند. شواهد زیادی هست که برنامه هائی پلید و شیطانی برای ایران و منطقه ریخته شده که یکی پس از دیگری به اجرا درمی آید. وجود مُشتی نادان و بیخرد در دستگاههای رهبری و نظامی و سیاسی کشور، ایران را در مسیر خطرهای حیاتی قرار داده. شواهدی هست که زمینه های درگیری گسترده ای در منطقه در حال فراهم شدن است تا تغییرات مورد نظر برای ایجاد نظم نوین جهانی فراهم شود و عوامل بسیاری در تشکیلات جمهوری اسلامی در ایران از بازیگران در این برنامه ریزی هستند.

آنچه آمد و خواندید، فشرده ای بسیار کوتاه بود از آنچه در سی و چند سال گذشته بر سر کشور ما آمد. البته جزئیاتی که در پشت این فشرده است بسیار مفصل تر از اینهاست. شاید همین مختصر برای بفکر انداختن ما برای یافتن حقیقت بسنده باشد. حقیقتی که شاید بتواند چراغ راهِ آینده ما بشود. به عنوان یک مردم. به عنوان یک ملت و به عنوان یک کشور.


سهراب فردوس
بیستم بهمن یکهزار و سیصد و نود و سه
کانادا


Thursday, September 4, 2014

حکایت بیست و هشت مرداد و قصه تکراری

باز هم ماه امرداد آمد و رفت و بازار قصٌه های بی پایه قدیمی و تکراری در باره "کودتای آمریکائی انگلیسی" 28 امرداد در میان برخی رسانه های ایرانی دوباره رواج پیدا کرد. سرچشمه همه این قصه ها در واقع در مطالب مورد ادعای یک سند قلٌابی منسوب به سی آی اٍ است که برای نخستین بار در هفته نامه نیویورک تایمز درسال 2000 میلادی منتشر شد. چنین بنظر میرسد که برای گروهی، تکرار این قصٌه ها بگونه ای برای توجیه حقّانیتی است که راویان آنها برای نسل پیشین خود، که بنوعی در رویدادهای آن روزگار سهمی داشته اند، قائل هستند در حالیکه برای گروهی دیگر(که بسیاری از آنها آشنائیشان با تاریخ فرا تر از بحثها و مقالات کوتاه روی اینترنت و گفته های این و آن نیست) بیشتر جنبه نمایشهای روشنفکری پیدا کرده تا کنجکاوی برای یافتن حقایق تاریخی که ممکن است با سلیقه خودشان هم جور در نیاید. ازسوئی دیگر، هر آنکس که که کلامی یا پرسشی در مسیر مخالفت با چنان ادعاهائی پیش بکشد، از طرف این مدعیان با اتهامهای گوناگونی روبرو میشود تا حقانیت خود را با ایجاد هیاهو بدون اینکه قادر به ارائه سندی در تائید ادعاهای خود باشند، به اثبات برسانند.

واقعیت اینست که آنچه به عنوان تائیدیه از سوی این مدعیان به آن استناد میشود چیزی بجز یک سند جعلی نیست که، بوسیله دو شارلاتان سیاسی بنامهای کرمیت روزولت (که هیچ سند دولتی برای اثبات وابستگی و همکاری او با سی آی اٍ، بجز ادعای خودش، موجود نیست) و دانلد ویلبر(نویسنده اصلی داستان که یک سال بعد از وقایع 1953 یعنی در سال 1954 نوشته شده) که در نقشه خود برای مداخله در امور سیاسی ایران برای کسب اخاذی از شرکتهای نفتی آمریکائی شکست خورده بودند، تهیه شده و از طریق شخص ثالثی به مجلٌه نیویورک تایمز فروخته شده. در تحقیقات پانزده ساله خود در این زمینه، من هرگز به سند معتبری که درستی چنان ادعاهائی را در باره "کودتای آمریکائی انگلیسی" نشان دهد بر خورد نکرده ام، و حال آنکه اسناد زیادی در رد مطالب مورد ادعای این سند قلابی در دسترس است. و اینها درحالیست که حتی در خود آن سند قلابی هم به روشنی به این نکته اشاره شده که پادشاه فقید ایران تا پیش از انحلال مجلس بوسیله مرحوم دکتر مصدق، به هیچ وجهی حاضر به بر کنار کردن او از سمت نخست وزیری نبوده. آنچه در سالهای اخیر از طرف برخی مقامات آمریکا (از جمله پرزیدنت اوباما) بشیوه ای موذیانه در زمینه دخالت در امور ایران در گذشته عنوان شده در واقع برای لاپوشانی دخالتها ی آنها از سال 1979 است که منجر به برقراری جمهوری اسلامی و ادامه آن در ایران شده.

برای پادشاه فقید ایران که در سالهای دهه 1950 از پشتیبانی دولت آمریکا از سیاستهای دکتر مصدق در زمینه نفت آگاه بود اقدام مرحوم دکتر مصدق در جهت انحلال مجلس ،به شیوه ای غیر قانونی و بدون موافقت پادشاه، نگران کننده و غیر قابل پذیرش بود. این موضوع با توجه به اینکه در طول هفته های پیشتر از آن دولت او را بکلٌی از چند و چون ماجرای مذاکرات در باره نفت بی خبر گذاشته بود مسلماً میتوانست موجب نگرانی پادشاه شده باشد.مدتی پیشتر از این وقایع، عدم حضور سفیر آمریکا در ایران که منبع آگاهی پادشاه از سیاستهای آن دولت در باره جریانات و تحولات سیاسی ایران بود، همراه با کم تجربگی سیاسی پادشاه جوان، زمینه را برای دیدار ایشان با یک شارلاتان سیاسی بنام "کرمیت روزولت" فراهم کرد که خود را به عنوان منعکس کننده دیدگاههای دولت آمریکا معرفی کرده بود در حالیکه برای منافع شرکتهای نفتی کار میکرد. در همان دیدار بود که شاه مخالفت خود را برای صدور حکم بر کناری دکتر مصدق (که درخواست روزولت بود) اعلام کرده بود (بر طبق همان سندی که سینه چاکان قصٌه "کودتای" 28 امرداد به آن استناد میکنند) چون آنرا مخالف قانون میدانست.

موضوع رفتن سرهنگ نصیری به خانه دکتر مصدق در هنگام شب برای ابلاغ حکم برکناری او از سمت نخست وزیری نشانی از شرایط بسیار حساس و پُر از هرج و مرج آن روزهاست که نیاز به یک واکنش مصممانه و سریع را بخوبی بروز میدهد. عدم تماس مرحوم دکتر مصدق با پادشاه برای کسب تکلیف در باره مجلس و نیز گزارش کارهای انجام شده در هفته های منتهی به روزهای بحرانی اواخر امرداد 1332 مسلماً امکان هر گونه تماس رو در رو با دکتر مصدق را بسیار مشکل و یا غیر ممکن کرده بود و بهمین دلیل حکم بر کناری ایشان بایستی بوسیله یک پیک رسمی از دستگاههای دولتی به ایشان ابلاغ میشد. اینکه مرحوم دکتر مصدق برای دریافت حکم بر کناری خود به سرهنگ نصیری رسید داد، خود مبین قانونی بودن حکم و درستی عمل پیک مسئول رساندن آن حکم به دست نخست وزیرمیباشد.

همه شواهد نشان میدهد که مرحوم دکتر مصدق درزمان دریافت حکم و با آگاهی از قانون، در ابتداء قصد تمکین داشته و گرنه اگرآن حکم را قانونی و درست نمیدانست هرگز برای آن رسید نمیداد. دستور دستگیری سرهنگ نصیری بعد از اینکه از او با چای و شیرینی پذیرائی شد و سرپیچی ازاجرای حکم قانونی پادشاه نشان دهنده یک دگرگونی در رفتار دکتر مصدق در این فاصله کوتاه است که به احتمال بسیار زیر تلقینات افرادی مانند دکتر فاطمی و مظفر فیروز (باز مانده نصرت الدوله فیروز که خود را وارث پادشاهی سلسله قجرها میدانست و در زمان رضا شاه بزرگ در زندان درگذشت، و نیز عموی مریم فیروز همسر نورالدین کیانوری از رهبران حزب توده) که هر دو در تماس و زیر تاثیرحزب توده و شدیداً خواهان برپائی رژیم جمهوری و بر کناری خاندان پهلوی بودند صورت پذیرفته. راننده وزارت خارجه که زیر تصدی دکتر حسین فاطمی بود دو روز بعد از این موضوع شاهد یاد آوری توهین آمیز دکتر فاطمی از مرحوم مصدق با واژه "خِرِفت" میشود که از پذیرفتن پیشنهاد او برای سخنرانی در رادیو و اعلام جمهوری سر باز زده بود. دکتر مصدق در خاطرات خود نوشته که هرگز قصد بر اندازی خاندان پهلوی را نداشته و در همان روزهای بحرانی دستور صادر کرده بود تا هرکسی را که از بر قراری جمهوری سخنی بگوید دستگیر کنند و در عین حال نامه ای برای پادشاه فرستاده و از ایشان تقاضا کرده بود که به کشور مراجعت کند.

شب پیش از28 امرداد، سفیر آمریکا که همانروز ازیک مرخصی در سواحل مدیترانه به ایران بر گشته بود، با دکتر مصدق درخانه او ملاقات کرد. در این ملاقات سفیر آمریکا در باره وضعیت نا هنجاری که برای برخی از آمریکائیهای مقیم ایران پیش آمده بود و نیز هرج و مرجی که در کشور حاکم شده و امنیت شهروندان را به مخاطره انداخته بود به دکتر مصدق گزارشی داد و از او درخواست کرد که برای حل این مشکلات و پاک کردن خیابانها از اوباش حزب توده که در خیابانها با فریادهای زنده باد مصدق و حمله به این و آن و ایجاد راه بندان (که سفیر آمریکا شخصاً در مسیر خود برای رفتن به دیدار دکتر مصدق مشاهده کرده بود) برای رفت و آمد آزادانه مردم مشکلاتی فراهم کرده بودند اقدام کند و گرنه دولت آمریکا ناچار خواهد شد شهروندان خود را از ایران خارج کند. این حرف موجب نگرانی مصدق در مورد بازتاب بین المللی عمل دولت آمریکا شد چون معتقد بود این کار ضرورتی ندارد. در این دیدار مصدق به سفیر آمریکا گفت که به اعتقاد او دولتهای آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت او توطئه کرده بودند و سفیر آمریکا در پاسخ گفته بود که دولت آمریکا هیچگونه مسئولیتی در بوجود آمدن آن شرایط در ایران نداشته است در حالیکه با نگرانی اوضاع را دنبال میکند.

لوی هندرسون سفیر آمریکا اشاره کرده که در ضمن گفتگوی آنها و پس از اعتراض سفیر در باره حضور اوباش و نا امنی در خیابانها، دکتر مصدق یکی از اطرافیان خود را خواسته و یادداشتی را به او داده بود که احتمالاً دستوری برای بخانه فرستادن دار و دسته اوباش حزب توده بوده چون در هنگام مراجعت او از خانه دکتر مصدق خیابانها بکلی آرام شده بود. دردیدار سفیر آمریکا با دکتر مصدق موضوع وام مورد درخواست مصدق نیز مطرح شده بود و سفیر آمریکا آمادگی دولتش را برای پرداخت مبلغی که از میزان مورد درخواست دکتر مصدق کمی کمتر بود بوی ابلاغ نمود. این وام از طرف دولت دکتر مصدق برای جبران گرفتاریهائی که در اثر از دست رفتن در آمد نفتی ایران پیش آمده بود، درخواست شده بود. بعد از سرنگونی دولت مصدق، همان وام به دولت سرلشگر زاهدی داده شد تا برای عادی کردن اوضاع کشور صرف شود.

دکتر مصدق در دادگاه مطالب گوناگونی را برای دفاع از خود به میان کشید در حالیکه بر اساس اظهارات سپهبد حسین آزموده (دادستان دادگاه دکتر مصدق که با ایشان روابط دوستانه نیز داشت) در مصاحبه با ضیاء صدقی (پروژه تاریخ شفاهی ایران از دانشگاه هاروارد) اتهام ایشان تنها این بود که چرا بعد از مشاهده و دریافت حکم پادشاه در مورد برکناری خود از پست نخست وزیری تمکین نکرده بود امٌا ایشان هرگز نتوانست توضیح قانونی و قانع کننده ای برای آن کار خود به دادگاه ارائه دهد. از جمله مطالبی که دکتر مصدق برای دفاع از خود مطرح کرده بود این بود که پادشاه بر طبق قانون اساسی مبرٌی از هر گونه مسئولیت است بنا بر این نمیتواند در امور اداری کشور دخالت کند و نخست وزیر را از کار بر کنار کند.در پاسخ به ایشان یاد آوری شده بود که بر طبق اصول قانون اساسی پادشاه بر اساس سوگندی که خورده باید حافظ قانون اساسی باشد و بنا بر این برای جلوگیری از پایمال شدن قانون اساسی بر اساس حقوق قانونی پادشاه میتواند وارد عمل شود. علاوه بر آن پادشاه فرمانده کل قوای سه گانه است و هرگاه یکی از قوا از حدود اختیارات قانونی خود تجاوز کند پادشاه میتواند هر اقدام قانونی لازم را انجام دهد. و نیزعمل پادشاه ایران در 25 امرداد 1332 برای بر کناری نخست وزیر منطبق با اصول قانون اساسی بود که این حق را به پادشاه میداد تا درغیاب مجلس وزرا را از کار بر کنار کند. رای دادگاه نظامی در دیوان عالی کشور نیز ابرام و سر انجام دکتر مصدق به سه سال حبس محکوم شد. ای کاش این مدعیان سینه چاک دموکراسی بجای سینه زنی بنام مرحوم دکتر مصدق کمی از انرژی خود را هم صرف یافتن حقایق و نیز یافتن راهی برای پیوند دادن آن مردمی که روزگاری بدنبال نسل پیشین آنها روانه جهنم جمهوری اسلامی شدند و اکنون به یمن قصه هائی که از دکان سی آی اِ بیرون آمده دچار سر درگُمی شده اند میکردند.



در مقالات خود به زبان انگلیسی زیر عنوان "همه مردان شاه" مطالب مفصلی در همین زمینه همراه با بخشی از اسناد واقعی و دولتی سی آی اِ و دیگر دپارتمانهای دولت آمریکا منتشر کرده ام که امیدوارم در فرصتی بتوانم برکردان آنها را به زبان فارسی نیز در اختیار خوانندگان و علاقمندان این بلاگ قرار دهم.

Thursday, January 9, 2014

یک بازنگری کوتاه به روزهای انقلاب زدگی ما ایرانیان

سی و پنج سال پیش در چنین روزهائی ایران در التهاب انقلابی بی هدف دچار آشوبهائی بود که شاید برای هیچ ایرانی در آن روزها باور کردنی نبود. سرعت وقایع بعد از به آتش کشیده شدن سینما رکس و استعفای دولت جمشید آموزگار آنچنان همه را دچار سرگیجه کرده بود که شاید بجز گروه کوچکی که در پس پرده مشغول ساخت و پاخت با دار و دسته نماینده ملاها و اربابان خارجی آنها بودند، هیچکس نمیدانست چه پیش خواهد آمد. شاه از ایران رفته بود و روزنامه ها برای نشان دادن اهمیت خبر با تیترهائی که تا آنزمان ندیده بودم نوشتند: شاه رفت!

روی کار آمدن دکتر بختیار کورسوئی از امید در میان برخی ایرانیان که بخوبی از عواقب احتمالی از هم پاشیدگی جامعه و گسترش لجام گسیختگی انقلابی آگاهی داشتند، بوجود آورده بود. اعتصابهای گسترده همچنان ادامه داشت و وعدههای دولت برای رسیدگی به خواسته های اعتصابیون هیچ نتیجه ای ببار نیاورد و انگار هیچکس گوشش به حرفهای رهبر جدید دولت که خود از آزادیخواهان قدیمی بود، بدهکار نبود! به نظر میرسید که اعتصاب و انقلاب هدف خاصّی ندارد و هیچ چیزی آنرا راضی نمیکند! زندانها بسرعت از زندانیانی که با جرائم سیاسی و امنیتی بزندان افتاده بودند خالی شد و همه اعضاء گروههائی که به مبارزه مسلحانه بر ضد رژیم پادشاهی دست زده بودند آزادانه به خیابانها راه یافتند تا پس از این ابزاری برای گسترش هرج و مرج و انقلابی بازی باشند.

در این بَلبشو، آقای بختیار لایحه های گوناگونی را به تصویب مجلس رساند که حالا دیگر پر شده بود از سخنرانیهای مخالف بوسیله برخی نماینده های فرصت طلب. از میان لایحه های تصویب شده باید از لایحه انحلال بخش امنیت داخلی ساواک نام برد که اگر چه، اگر هم نمیشد در نتیجه کار باحتمال زیاد تفاوتی نمیداشت. ساواک در واقع بوسیله تیمسار فردوست که در بالا ترین سطح آن قرار داشت بطور کامل خلع سلاح و همه افراد آن از مدتی پیشتر بیکار شده بودند تا دست انقلابیون در اعمال خود باز تر باشد. از طرف دیگر آنگونه که آقای عباس امیر انتظام، از اعضاء دولت انقلابی آقای بازرگان، در یکی از مصاحبه های خود چند سال پیش گفته، در آن روزهای پر شور انقلابی برخی ساواکیها حتی ساختمانها را به آتش میکشیدند تا به شور انقلابی دامن بزنند، که این خود موضوع را پیچیده تر میکند. چه کسی میتوانست چنین دستوری به آنان داده باشد؟

یاد آوری آنروزها بدون شک برای بسیاری دردآور است چون خوش باوری به اینکه با رفتن شاه و رژیم پادشاهی همه چیز هائی که بود بهتر خواهد شد آنها را مدهوش و فریفته شور انقلابی کرده بود. بسیاری از خوش خیالانی که خوابهای طلائی برای خود در ایران بعد از انقلاب داشتند بزودی با سیلی آبدار انقلاب خمینی از خواب پریدند در حالیکه عافیت جویان و فرصت طلبان با سرعتی باور نکردنی رنگ انقلابی (آنهم از نوع اسلامیش) بخود گرفتند تا بزودی جائی در دستگاه سرکوب که به پشتوانه شعارهای فریبنده انقلابی بر پا میشد برای خود دست و پا کنند.

یادم میآید که در یکی از آن روزهای پر از هرج و مرج با دوستی که کمی پیشتر از زندان آزاد شده بود و از دیدن آن اوضاع چندان نگران نبود گفتگوئی داشتم. به او میگفتم که من بشدت نگران از میان رفتنِ امنیت در جامعه هستم و اینکه هرج و مرج شرایط بسیار خطرناکی در جامعه بوجود آورده است. دوست خوش خیال من لبخندی زد و گفت فقط آنهائی باید نگران امنیت خود باشند که که پولهای باد آورده زیادی را در زیر سایه خدمت به رژیم بدست آورده اند نه امثالِ ما که با درآمدِ کار خود زندگی میکنیم. امروز نمیدانم او کجاست و آیا هنوز همان حرفها را میزند یا نه اما اینرا میدانم که امثال او نه تنها آنروز بلکه همین حالا، بسیارند که در عین ناآگاهی لافِ دانستن میزنند و نه تنها خود بلکه دیگران را نیز به بیراهه میکشانند.

بازار نمایشات انقلابی بودن گرم بود و بسیاری دیگر از تراشیدن ریش خودداری میکردند .هر طرف نگاه میکردی آدمهائی زیادی را با کاپشن های یشمی نظامی و ریشهای نتراشیده میدیدی. منظره عجیبی بود. بنظر میرسید که بسیاری به استقبال از رژیمی میرفتند که به روی کار آمدن آن بعد از خروج شاه اطمینان داشتند. و این در حالی بود که پذیرش و باور کردنِ اینکه شاه برای همیشه ایران را ترک کرده باشد برای بیشترِ مردم که از سرعت اتفاقات عجیب و غریب دچار سرگیجه بودند باور کردنی نبود. بعضی خبر ها از پیدا شدن سر و کله چند صد افغانِ مُسلح در مناطق شمال شرق کشور و دیدن سرهنگ جلّود (معاون قذافی فرمانروای لیبی) در اهواز همراه با گروهی افراد مُسلّح بود که گوشه ای از این وقایع عجیب و غریب را نشان میدهد که همه خبر از بی سامانی کشور و هرج و مرج بی حد در آنروزها داشت.

شاه در کتاب خود بنام "پاسخ به تاریخ" اشاره ای دارد به اینکه چند ماه پیش از انقلاب روزی سناتور مسعودی به او گفت که از یکی از مقامات سفارت آمریکا شنیده است که بزودی یک رژیم تازه در ایران روی کار میآید اما شاه این حرف را باور نکرد چون فکر میکرد آمریکائیها، آنگونه که ادعا میکردند، خواهان و پشتیبان ادامه حکومت او در آن منطقه بودند چون آنها دوستی بهتر از او در آن منطقه و ایران نداشتند. این موضوع بخوبی نشان میدهد که رویدادهای آنروزها تا چه حد برای آنها که در متن وقایعی که در پشت پرده با همکاری و توافق برخی عناصر مهم از تشکیلات پیمان اتلانتیک شمالی و دولت آمریکا نبودند پیچیده و غیر قابل درک بود.

در این زمینه، آلکساندر مارانش که در طول زمامداری جرج پُمپیدو و ژیسکاردیستن در راس بخش خارجی سازمان اطلاعات فرانسه قرار داشت و یکی از با تجربه ترین مقامات اطلاعاتی در اروپا بود، برای شنیدن نظر پادشاه ایران در باره اخراج خمینی از فرانسه به تهران سفر کرد. دلیل این کار اظهارات سفیر ایران در فرانسه بود که به دولت فرانسه اطلاع داده بود ایران هیچگونه تمایلی برای اخراج خمینی از آنجا ندارد. وقتی مارانش این مطلب را با پادشاه ایران در میان گذاشت با کمال تعجب دریافت که او هم خواهان ماندن خمینی در فرانسه است. این موضوع، آنگونه که آلکساندر مارانش در کتابش که زیر عنوان "امپراطوری شیطانی، جنگ جهانی سوم در این زمان" در آمریکا منتشر شده، با تاسف از آن یاد میکند، او و ژیسکاردستن را قانع کرد که "کارِ شاه مانند لوئی شانزدهم تمام شده".

شاه به مارانش گفته بود که اگر خمینی را از فرانسه اخراج کنند او به لیبی یا شاید هم به سوریه خواهد رفت و توطئه هایش را در آنجا ادامه خواهد داد بنا براین، او اعتقاد داشت که ماندن خمینی در فرانسه کارِ "زیرِ نظر داشتنِ او و کارهایش" را آسانتر میکرد. با توجه به شرایط غیر عادی در کشور و هشدارهائی که از سوی برخی دیگر مانند سناتور مسعودی به پادشاه داده شده بود، این موضوع بخوبی نشانگر از دست دادن توانائیهای او در گرفتن تصمیمِ درست در موارد مهم و حساس بود. بر اساس اسناد موجود، یکی از آثار جانبی بیماری که شاه از سال 1974 به آن دچار شده بود، تحلیل رفتن قدرت تصمیم گیری است. ظاهرا، بنا بر منبعی، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سی آی اِ) از این امر اگاهی داشته و رئیس این آژانس که در آنزمان جرج بوش بود، در یکی از مکاتبات خود با یکی از ماموران مستقر در تهران در این زمینه جویای خبر شده بوده.

این موضوع که آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا چگونه از جزئیات بیماری شاه با اطلاع شده بوده در حالیکه همسر و خانواده او تا مدتها حتی از نوع بیماری او بی خبر بودند جای پرسش و شگفتی است. اسناد متعددی در میان نامه ها و نگاشته های آژانس اطلاعاتی آمریکا وجود دارد که در آن حتی از "احساسات" شاه نسبت به این یا آن موضوع صحبت میشود که بخوبی نشان از نزدیک بودن منبع اطلاعاتی آنها به شخص شاه دارد. در چنین مواردی نام تیمسار حسین فردوست به ذهن میآید که خود را بسیار به شاه نزدیک کرده بود و شواهد زیادی نشان میدهد که با سازمانهای اطلاعاتی غربی بویژه آمریکا ارتباط نزدیک داشته.

ماجرای بیماری شاه در سن زیر 60 سالگی و ابتلاء او به نوعی بیماری، که بر اساس گزارش دست کم یکی از سازمانهای خصوصی که در کارِ تحقیق و کند وکاو در کارهای دولت آمریکا در زمینه سلاحهای بیولوژیکی هستند، ویروس آن در یکی از آزمایشگاههای نیروی دریائی آمریکا برای اولین بار در سال 1974 تولید شده بود، شاید موضوع وقایع و تحولات ایران را در سالهای 1978 و 1979 تا حد زیادی روشن کند. اکنون دیگر اینکه دولت و ارتش آمریکا، در طول جنگ دوم جهانی و بعد از آن بطور محرمانه، سالهای درازی در زمینه تولید و بهره برداری از سلاحهای شیمیائی و میکروبی مشغول بررسی و فعالیت بوده امری کاملا آشکار است. ماجرای شکایت گروهی از شهروندان آمریکا که افراد خانواده هایشان بدون اینکه بدانند مانند موشهای آزمایشگاهی از سوی دولت آمریکا مورد بهره برداری قرار گرفته بودند حتی به دادگاه کشیده شد که در آن دولت آمریکا محکوم گشت و مجبور به پرداخت غرامت شد.

کشف این موضوع بوسیله یک خبر نگار گُمنام و شرافتمند در حقیقت یک تصادف بود که منجر به نوشتن کتابی شد که جایزه پولیتزر را در سال 1999 به خود اختصاص داد. خانم آیلین وولسام در تحقیق این موضوع و یافتن برخی از قربانیان کارهای سِرّی دولت و ارتش آمریکا در زمینه سلاحهای شیمیائی و میکربی پشتکار و تلاش زیادی بخرج داده که خوشبختانه تلاشهای او بثمر نشست. نیازی به گفتن ندارد که اگر یک اتفاق ساده خانم وولسام را به آن راه نمیکشاند، شاید هیچگاه هیچکس از چنان رازهائی با خبر نمیشد. و نیز، اینکه بر خلاف آنچه دولتمردان آمریکا ممکن است ادعا کنند، چنین کارهای سرّی برای یافتن سلاحهای بر تر که کارها را بتواند بر وفق مُراد بگرداند، همچنان در آزمایشگاههای ویژه ادامه دارد.

موضوع اینست که وقایعی که در سال 1979 با سرنگونی دولت و از هم پاشیدگی نظامِ غیر دینیِ پادشاهی در ایران، که در آستانه رسیدن شکوفائی بزرگِ ملّی بود، امری کوچک و تصادفی نبود. آنها که میخواهند ادعا کنند مردم ایران تنها عامل روی کار آمدن سیستم کنونی در ایران هستند باید بیاد بیاورند که، با به خیابان ریختن گروهی هرج و مرج طلب و اغتشاش گر، هیچ دولتی در هیچ کجای دنیا واژگون نشده. همه وقایعی که در منطقه آفریقا و خاور میانه در سالهای اخیر نیز پیش آمده با دخالتهای سرّی از سوی قدرتهای مداخله گر و سود جو رقم خورده. این یک حقیقت تلخ است که اکثریت مردم در همه جای دنیا، حتی آمریکا و اروپا، بخاطر کمبود آگاهی میتوانند به صورت ابزاری از سوی نیروهای بد خواه برای بی ثبات سازی یک جامعه مورد بهره برداری قرار بگیرند.

این امر را در زمان شورشهائی خیابانی که در سالهای گذشته در باره ضرب و شتم رادنی کینگ در لُس آنجلس در آمریکا و نیز بارهای دیگر، چه در آمریکا یا اروپا، در هنگام رویدادهای ورزشی پیش آمده دیده ایم. بنا بر این مردم خاور میانه از این بابت که میتوانند از سوی عوامل بد خواه مورد استفاده ابزاری قرار بگیرند تفاوت چندانی با دیگران ندارند. موضوع اینست که گروهِ اندکی از قدرتمداران که بنظر میرسد خود را ناجی و قیّم بشریت میدانند، به بهانه بهتر کردن اوضاع در دنیا و بر قراری یک سیستم جهانشمول، باکمک نوکران خود و با استفادهِ ابزاری از نا آگاهی عامّه مردم، کوشش کرده و میکنند با بی ثبات سازی و از میان برداشتن سیستمهائی که کمترین نشانی از ملّی گرائی در آنها هست، آنها را با سیستمهائی که در خدمت هدفهای آنها کار میکند جایگزین سازند. نام این کار را هم "نظم نوین جهانی" گذاشته اند. اینکه چه کسی و بر چه اساسی این دار و دسته را قیّم مردم دنیا کرده که صلاح و مصلحت آنها را تعیین کنند خود جای بحث دارد امّا حضور آنها در صحنه سیاسی دنیا روز بروز آشکار تر و پُر رنگ تر میشود بگونه ایکه برخی از آنها دیگر هیچ نیازی به مخفی کردن خود نمیبینند.

آری! بدینگونه ایران و ایرانیا ن بکمک عوامل گوناگون، از جمله ناآگاهی عمومی و بیخبری رهبران و پیشروان جامعه، بدام جویندگان و بر قرار کنندگان نظم نوین جهانی افتادند تا نخستین قربانی آنها در اینراه باشند. آنچه در ماههای گذشته در مصر به کمک نیروهای ملّی گرای ارتشِ آن کشور پیش آمد شاید جرقّه امیدی باشد برای ایستادگی در برابر استعمار و بردگی نوین که زیر ماسک فریبنده "نظم نوین جهانی"، قصد تحمیل اراده گروهی زیاده خواه و برتری طلب بر منابع جهان را دارد. امروز سرنوشت ملّتهای جهانِ در حال توسعه هنوز با کمک نیروهای نظامیِ ملّی قابل تغییر است و در ایران نیز نیروهای نظامی ایران چه از سپاه و چه از ارتش، دارای مسئولیتِ بزرگی در قبال مردم و نسلهای آینده کشور هستند و اگر از عُهده این مسئولیت برای تغییر شرایط کنونی در کنار مردم ایران بخوبی بر نیایند، محکوم خواهند بود که قربانی بی عملی خود باشند و همچون دیگران در یک نظم نوینِ استعماری جهانی تن به نوکری یا بردگیِ قدرتهای سلطه گر بدهند.


سهراب فردوس
نُهم ژانویه دو هزار و چهارده